تبلیغات
والمستشهدین بین یدیه
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392  03:47 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط:

هم باید كارى باشد، هم باید مردمى باشد، هم باید مقاوم باشد، هم باید ارزشى باشد، هم باید باتدبیر باشد، هم باید پابند به قوانین و مقررات باشد - مجرى قانون است - هم باید درد مردم را احساس كند، هم باید طبقات مختلف مردم را ببیند؛ اینها خصوصیاتى است كه در انتخاب آن كسى كه ما میخواهیم كلید اجرائى كشور را به او بسپریم، نقش دارد.

   


نظرات()  
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392  03:46 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 03:51 ب.ظ
توسط:

حضور همگانى ملت ایران و حركت عمومى به سمت آرمانها و آرزوهاى بزرگ و عملى؛ این معناى جمهورى اسلامى است.

   


نظرات()  
یکشنبه 29 بهمن 1391  04:19 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط:

1.ولایتمداری
2.مدیریت :هندوانه سربسته
3.قد و قواره بالاو وزین
4.فردمحوری بجای گزینه

   


نظرات()  
دوشنبه 9 بهمن 1391  11:20 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط:

 

         واقعا مردم او را بخواهند

 

         طبق وجدان دین وظایف انقلابی عمل کند

 

         عدم اتصال به کانون قدرت و ثروت

   


نظرات()  
جمعه 8 دی 1391  12:52 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط:

1. ضدسلطه غرب :

جهان ضد استکبار

جهان اسلام

جمهوری اسلامی

تشیع






 

2. سلطه طلب غرب

جبهه لیبرال دمکراسی غرب

فراماسونری

صهیونیسم

یهود


   


نظرات()  
چهارشنبه 6 دی 1391  12:51 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط:

 

1.ولایتمداری

2.اخلاق مداری

3.استکبار ستیزی

4.اصلح گرایی

5.تکلیف گرایی

6.حکمت

7.عزت و اقتدار

8.انقلاب محوری

9.امید بخشی

10.جذب حداکثری و دفع حداقلی

11.مردمی بودن

   


نظرات()  
دوشنبه 29 آبان 1391  08:28 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط:

اهل کوفه نبودن :
یعنی اینکه بدانیم تا حسین نیامده،ولی امر، مسلم بن عقیل است.

التماس دعاوشهادت

   


نظرات()  
دوشنبه 8 آبان 1391  06:23 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 23 آذر 1391 05:04 ب.ظ
توسط:

   


نظرات()  
دوشنبه 24 مهر 1391  10:16 ق.ظ    ویرایش: دوشنبه 24 مهر 1391 11:27 ق.ظ
توسط:
نوع مطلب: تحلیلی ،

تمدن نوین اسلامی دارای دو بخش می باشد :
1.
بخش ابزاری
2.
بخش حقیقی واساسی (سبک وشیوه زندگی(


بخش ابزاری یا سخت افزاری : موضوعاتی است كه در فضای امروز، به عنوان نمودهای پیشرفت مطرح می شود از قبیل علم، اختراع، اقتصاد، سیاست، اعتبار بین‌المللی و نظائر آن.
در این زمینه البته پیشرفتهای خوبی داشته ایم اما باید توجه كرد كه این پیشرفتها، وسایل و ابزاری است برای دستیابی به بخش حقیقی و نرم افزاری تمدن اسلامی یعنی سبك و شیوه زندگی
.


بخش حقیقی واساسی : رهبر انقلاب اسلامی، در تشریح مفهوم سبك و فرهنگ زندگی، به مسائلی نظیر خانواده، ازدواج، نوع مسكن، نوع لباس، الگوی مصرف، تفریحات، كسب و كار و رفتارهای فردی و اجتماعی در محیطهای مختلف، اشاره كردند و افزودند: در واقع سبك زندگی به همه مسائلی بر می گردد كه متن زندگی انسان را شكل می دهند.

ایشان ابراز اطمینان كردند: اگر گفتمانی در زمینه آسیب شناسی و چاره جویی مشكلات موجود در سبك و فرهنگ زندگی بوجود آید، با توجه به نشاط و استعداد جوانان، حتماً درخشندگی ملت ایران در این زمینه نیز، چشم جهانیان را متوجه خود خواهد كرد.

 


اسلام، «خردورزی، اخلاق و حقوق» را مایه های اصلی فرهنگ صحیح می داند و ما نیز باید بطور جدی به این مقولات بپردازیم وگرنه پیشرفت اسلامی و تمدن نوین اسلامی شكل نخواهد گرفت.

ایشان در ترسیم چگونگی شكل گیری سبك و شیوه زندگی افزودند: فرهنگ زندگی، متأثر از تفسیر ما از زندگی است و هر هدفی را برای زندگی تعیین كنیم، سبك خاصی را به همراه می آورد.

رهبر انقلاب اسلامی افزودند: كه مكتب، هدایت كننده و اداره كننده حركات عظیم اجتماعی است و بدون داشتن مكتب و ایدئولوژی، و بدون «ایمان و تلاش و پرداخت هزینه های لازم»، هیچ تمدنی امكان تحقق نمی یابد.

رهبر انقلاب خاطرنشان كردند: در بحث سبك و فرهنگ زندگی، اسلام عزیز همه نیازهای انسان را برآورده می سازد و دانشوران حوزه و دانشگاه باید علاوه بر تلاش در فقه و حقوق، در بحث اخلاق اسلامی و عقل و سلوك عملی اسلام نیز كارهای متراكم و با كیفیت انجام دهند تا نتایج این تلاشها مبنای برنامه ریزی و تعالیم نسلها قرار گیرد.

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای تأكید كردند: انقلاب اسلامی دارای توانایی، ظرفیت و انرژی متراكمی است كه می تواند همه موانع را از سر راه بردارد و تمدن «ممتاز، متعالی، برجسته و باشكوه» اسلامی را در مقابل چشم همه جهانیان برپا سازد.



چرا فرهنگ كار جمعی در ایران ضعیف است؟ چرا در روابط اجتماعی، حقوق متقابل رعایت نمی شود؟ چرا در برخی مناطق، طلاق زیاد شده است؟ چرا در فرهنگ رانندگی انضباط لازم رعایت نمی شود؟ الزامات آپارتمان نشینی چیست آیا رعایت
 
می شود؟ الگوی تفریح سالم كدام است؟ آیا در معاشرتهای روزانه، همیشه به هم راست می گوییم؟ دروغ چقدر در جامعه رواج دارد؟ علت برخی پرخاش گریها و نابردباریها در روابط اجتماعی چیست؟ طراحی لباسها و معماری شهرها چقدر منطقی و عقلانی است؟ آیا حقوق افراد در رسانه ها و در اینترنت رعایت می‌شود؟ علت بروز بیماری خطرناك قانون گریزی در برخی افراد و بعضی بخشها چیست؟ چقدر وجدان كاری و انضباط اجتماعی داریم؟ توجه به كیفیت در تولیدات داخلی چقدر است؟ چرا برخی حرفها و ایده های خوب در حد حرف و رؤیا باقی می ماند؟ ساعات كار مفید در دستگاهها چرا  كم است؟ چه كنیم ریشه ربا قطع شود؟ آیا حقوق متقابل زن و شوهر و فرزندان در خانواده ها بطور كامل رعایت می شود؟ چرا مصرف گرایی، برای برخی افتخار شده است؟ و چه كنیم تا زن هم كرامت و عزت خانوادگیش حفظ شود و هم بتواند وظایف اجتماعی خود را انجام دهد؟


   


نظرات()  
چهارشنبه 7 تیر 1391  11:03 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط:
نوع مطلب: تحلیلی ،

بررسی نظریه تباین اخلاق و دین

ما اگر بخواهیم ببینیم كه این نظریه درست است یا نه اول باید ببینیم ما دین را چه می دانیم، دراین صورت است كه معلوم می شود آیا این نظر را می توان پذیرفت یا خیر؟ اما اجمالا می توان گفت ما این نظر را درست نمی دانیم. زیرا اخلاق تنها روابط اجتماعی انسانها نیست كما اینكه تنها آن صفات و ملكات نفسانی كه دو اصل یا سه اصل یا چهار اصل دارد نیز نیست. همه رفتار و ملكات انسانی كه قابل مدح و ذم باشد و دارای صبغه ارزشی باشد خواه مربوط به رابطه انسانها با یكدیگر یا رابطه انسان با خدا باشد یا حتی رابطه انسان با خودش باشد. همه این باید و نبایدها ارزشی در حوزه اخلاق قرار می گیرد پس اخلاق لزوما اختصاص به محدوده خاصی- مثل رابطه انسانها با یكدیگریا رابطه انسان باخدا- ندارد. دین نیز چنین است. هدایتهای دین اسلام فقط به بیان رابطه انسان با خدا اختصاص ندارد بلكه در قرآن كریم و جوامع روایی ما هزاران مسائل دیگر از قبیل مسائل فردی و اجتماعی و سیاسی و بین المللی مطرح است كه همه اینها جزء دین است. حالا اگر دینی در عالم باشد كه به این مسائل نپرداخته باشد ما با آن كاری نداریم، دینی كه ما می گوییم اسلام است. لااقل كاملترین مصداقش اسلام است. و اسلام به همه اینها پرداخته، همه اینها جزء دین است. كما اینكه عقاید هم جزء دین است، اعتقاد به خدا، نبوت، معاد و سایر اعتقادات فرعی هم جزء دین است و اینكه دین شامل اعتقادات و اخلاق و احكام است و احكام نیز به اقسامی تقسیم می شود از واضح ترین مطالب مربوط به دین است. بنابراین دین هم منحصر به رابطه انسان با خدا نیست وقتی ما دین و اخلاق را به این صورت تعریف كردیم دین تقریبا یا تحقیقا تمام شئون زندگی انسان را در بر می گیرد.

 

البته از یك دیدگاه خاص، بر این مبنا چیزی خارج از حوزه دین واقع نمی شود، البته تأكید می كنم از دیدگاه خاصی دین تمام امور را دربرمی گیرد ولی معنی این سخن آن نیست كه فرض بفرمایید قواعد حساب و هندسه هم جزء دین باشد، فرمولهای فیزیك و شیمی هم جزء دین باشد بلكه چون این امور در زندگی انسان نقش دارند و همه اینها به نحوی با تكامل انسان ارتباط دارند به دین نیز مربوط می شود. اما صرف روابطی كه بین پدیده ها هست، روابط علی و معلولی كه بین تركیبات فیزیكی و شیمیایی است یا فعل و انفعالات فیزیكی اینها به تنهایی ربطی به دین ندارد، اما از آن جهتی كه اینها با انسان و تكامل انسان ارتباط دارند در قلمرو دین قرار می گیرند و به این معنا هیچ چیز از دین خارج نیست و همه چیز دارای حكمی خواهد بود و دارای ارزشی خواهد بود، لااقل حكم مباح دارد كه بازهم دین باید بگوید كه این مباح است. با این تعریف ما آن نظریه اول را به كلی ساقط می دانیم كه دین و اخلاق با هم تباین دارند و هیچ رابطه منطقی و ذاتی و اصیل بینشان وجود ندارد. یعنی چنین نیست كه اگر رابطه ای بین دین و اخلاق باشد اتفاقی و بالعرض باشد، خیر، این مطلب را قبول نداریم. با تعریفهایی كه از دین و اخلاق كردیم روشن می شود كه این گونه نیست اما نظریه مقابلش كه اخلاق جزئی از دین باشد آن هم البته یك مقداری متفرع، برای این است كه ما تعریف دقیق تری از اخلاق بكنیم چون اخلاق می تواند به عنوان جزئی از دین مطرح باشد یعنی اخلاق با آن سبكی كه دین ارزشیابی می كند. اما اگر اخلاق را همان مسائل موضوعات و محمولات در نظر گرفتیم (صرف نظر از آن نظریه ای كه دین درباره اخلاق دارد یا روشی كه برای ارزشیابی اخلاقها ارائه می دهد. خود این مسئله را حالا راه حلش هرچه باشد فلان كار خوب است یا بد، حالا خوب و بد یعنی چه؟ و ملاكش چیست و از چه راهی باید كشف كرد؟ اگر به اینها اعتنایی نداشته باشیم) در این صورت می توان گفت كسی كه معتقد به هیچ دینی هم نیست یك نوع اخلاقی را می پذیرد زیرا می گوید این كار خوب است، بنابراین باید آن را انجام داد. مثلاً براساس مدح عقلا گفته می شود فلان كار خوب است. به هر حال می شود كه كسی دین نداشته باشد اما بر هر مبنایی- مثلاً مدح عقلا- بگوید كار خوب را باید انجام داد. بر این مبنا اخلاق لزوما در حوزه دین و جزء دین قرار نمی گیرد. اگر اخلاق را این گونه معنا كردیم بین اخلاق و دین یك نوع عموم و خصوص من وجه می شود، یعنی از طرفی اخلاق شامل دین است و از طرف دیگر شامل اخلاق است اما شامل اخلاق دینی، اخلاقی كه ارزشش از ناحیه دین اعتبار یافته و روشش از راه دین تأمین شده و ملاكش در آنجاهایی كه عقل راه ندارد وحی الهی است و اگر عقل هم راه داشته باشد كه خوب هر دو با هم دعوت می كنند. «ان الله یأمر بالعدل و الاحسان.» عقل هم با یأمر بالعدل و احسان منافات ندارد كه عقل و دین به یك چیز دعوت و توصیه كنند. اما در نهایت آنچه كه برای ما قابل قبولتر است همان نظریه دوم است، یعنی اخلاق جزئی از دین است. بر این مبنا رابطه دین و اخلاق رابطه عموم و خصوص من وجه نیست بلكه رابطه جز و كل است. به تعبیر دیگر، رابطه اخلاق با دین رابطه ارگانیكی است مثل تنه ای نسبت به درخت است، دین یك ریشه دارد و یك تنه و شاخ و برگ و یك میوه. ریشه دین همان عقاید است، تنه اش اخلاق است و احكام هم شاخ و برگ یا همان میوه هایش است. اگر این گونه بیان كردیم. تنه درخت جزء خود درخت است و چیزی جدای از درخت نیست به این خاطر بود تا بگوییم چه رابطه ای است بین اخلاق و دین، البته این تنه اگر تنه دینی باشد و اگر صبغه دینی داشته باشد جزء دین است نه اینكه اخلاق را یك جوری معنا كنیم كه با اخلاق غیردینی یا حتی بااخلاق ضددینی هم سازگار باشد. همچنان كه می دانید امروز گرایش غالب در فرهنگ غربی گرایش پوزیتویستی است، در اخلاق هم همین طور است، یعنی ارزشهای اخلاقی را قراردادی می شمرند و لذا همه چیز را قابل تغییر و تحول می دانند. به عبارتی دیگر یك چیزی كه در یك زمانی بسیار زشت و بد است ممكن است در یك زمان دیگر زیبا و خوب بشود و بالعكس. پرواضح است كه با چنین تلقی ای از اخلاق، اخلاق جزء دین نمی شود اما براساس تعریفی كه از دین داریم- یعنی دین عبارت است از هر آنچه كه با رفتار و تكامل و سعادت انسان ارتباط پیدا می كند- اخلاق جزء دین است و رابطه بین آن دو رابطه اتحاد است، یعنی اتحاد یك جزء با كل خودش.

 

   


نظرات()  
دوشنبه 5 تیر 1391  11:00 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط:
نوع مطلب: تحلیلی ،

تبیین سه نوع رابطه در دین و اخلاق 

یكی اینكه بگوییم دین و اخلاق دو مقوله مشخص متباین از هم هستند و هر كدام قلمرو خاصی دارند وهیچ ارتباط منطقی بین آنها وجود ندارد. اگر مسائل دینی با مسائل اخلاقی تلاقی پیدا می كند یك تلاقی عرضی و اتفاقی است و یك رابطه منطقی نیست كه بین دین و اخلاق اتصالی برقرار شود. زیرا هر كدام فضای خاص خود و قلمرو مشخص دارند كه از همدیگر جدا هستند و ربطی به هم ندارند. اگر به یكدیگر ارتباط پیدا می كنند مثل این است كه دو مسافر هر كدام از یك مبدئی به سوی یك مقصدی حركت كرده اند و در بین راه اتفاقاً در یك نقطه ای همدیگر را ملاقات می كنند، ولی این معنایش این نیست كه بین این دو مسافر یك رابطه ای وجود دارد. پس یك فرض این است كه دین و اخلاق چنین وضعی دارند، مثلاگفته شود كه قلمرو دین مربوط به رابطه انسان با خداست اما اخلاق مربوط به روابط رفتاری انسانها با یكدیگر است. فرضیه دوم این است كه اصلا دین و اخلاق یك نوع اتحاد دارند یا یك نوع وحدت بین آنها برقرار است یا به تعبیر امروزیها یك رابطه ارگانیك بین آنها است. البته این رابطه باز به صورتهای فرعی تری قابل تصور است ولی آنچه به فرهنگ ما نزدیك تر و قابل قبول تر می باشد این است كه اخلاق به عنوان یك جزئی از دین تلقی شود ما با این تعریف آشنا هستیم كه دین مجموعه ای است از عقاید و اخلاق و احكام، پس طبعاً اخلاق می شود جزئی از مجموعه دین، رابطه اش هم با دین رابطه ارگانیك و رابطه یك جزء با كل است مثل رابطه سر با كل پیكر انسان. از باب تشبیه می توان گفت، اگر ما دین را به یك درختی تشبیه نماییم، این درخت دارای ریشه ها و تنه و شاخه هایی است. عقاید همان ریشه هاست و اخلاق تنه درخت است و شاخه و برگ و میوه درخت نیز همان احكام است. رابطه تنه با خود درخت رابطه دو شیء نیست. تنه هم جزء خود درخت است. در این تصور رابطه دین و اخلاق رابطه جز با كل است یا چیزی شبیه به اینها، می شود فرض كرد كه فعلا در جزئیاتش نمی خواهم وارد بشوم منظور این است كه یك نوع اتحاد بین دین و اخلاق در نظر گرفته می شود كه یكی در درون دیگری جا بگیرد. فرضیه سوم این است كه هر كدام یك هویت مستقلی دارند اما هویتی است كه در عین حال با هم در تعامل هستند و با یكدیگر در ارتباطند و در یكدیگر اثر می گذارند، یعنی این گونه نیست كه بكلی متباین از هم باشند و هیچ ارتباط منطقی بین آنها برقرار نباشد بلكه یك نوع رابطه علیت و معلولیت، تاثیر و تأثر یا فعل و انفعال و به طور كلی یك نوع تعامل بین دین و اخلاق وجود دارد، ولی این معنایش این نیست كه دین جزئی از اخلاق است یا اخلاق جزئی از دین است و یا اینكه اینها كاملا از هم متباینند. در دو فرضیه قبل نیز فرض شد كه بین دین و اخلاق نوعی تاثیر و تأثر و فعل و انفعال و تعامل وجود دارد. مطلب را با این تعابیر متعدد بیان می كنم برای اینكه فرض های مختلفی در درون همین فرض كلی قابل تصور است، كه حداقل پنج فرضیه فرعی را می توان براساس آن مطرح نمود. بعضی از این رابطه ها بااینكه برای ما مأنوس نیست در كتابهای كلامی و اخلاقی ما مفاهیمی از این قبیل را می توانیم پیدا بكنیم، مثلاً یكی از این تقریرها این است كه اصولاً اخلاق است كه ما را موظف می كند به اینكه وظایف دینی انجام بدهیم. بر مبنای این نظریه در دین اساس این است كه انسان بندگی وعبادت خدا را نماید. پس رابطه انسان با خدا اصل است و اصل اساسی در دین همین است یا به تعبیری دیگر این به عنوان یك اصل است و سایر مطالب، فرع. بسیار خوب، این اصل است اما چه چیزی موجب می شود كه ما در مقام عبادت و بندگی خداوند برآییم؟ پاسخ می دهیم كه خدا بر انسان حقی دارد، حق مولویت دارد، ما عبد او هستیم، ما مخلوق او هستیم بنابراین باید حق خدا را ادا كرد. حق خدا اداكردنش به این است كه او را عبادت كنیم پس آنچه ما را وادار می كند كه به دین روی بیاوریم و دستورات دینی را عمل كنیم و بالاخره خداوند را عبادت كنیم یك امر اخلاقی است كه به ما می گوید كه حق هر كسی را باید ادا كرد، یكی از حقوق هم حق خداست پس باید دین داشت تا حق خدا ادا شود. این یك نوع رابطه ای بین دین و اخلاق است كه اخلاق جایگاه خودش را دارد و ارزشها تعیین می كند. دین هم رابطه انسان را با خدا تنظیم می كند اما اخلاق است كه می گوید باید حق خدا را ادا نمایی و او را عبادت كنی. نظیر همین دیدگاه یك نظر دیگری است كه ما آن را معمولاً در كتابهای كلامی خود مطرح می كنیم، در آنجا گفته می شود انسان واجب است كه خدا را بشناسد بعد استدلال می كنند به این مطلب كه چرا معرفت خدا واجب است؟ یكی از ادله ای كه می آورند و شاید مهمترین دلیل، این است كه شكر منعم واجب است چون خدا ولی نعمت ماست شكر ولی نعمت واجب است پس ما باید به عنوان شكر منعم، منعم را بشناسیم و بعد در مقام ادای شكرش برآییم. این خیلی به دیدگاه قبلی نزدیك است و اندكی فرق دارد، در اینجا اخلاق موجب این می شود كه ما برویم خداوند را بشناسیم. در آن نظر قبلی این بود كه خدا را شناختیم و قبول هم كردیم خدا حقی دارد، اخلاق به ما می گوید برو حق خدا را ادا كن اما در این دیدگاه رابطه اخلاق با دین به این صورت تصویر می شود كه اخلاق به ما می گوید برو حق خدا را ادا كن اما در این دیدگاه رابطه اخلاقی با دین به این صورت تصویر می شود كه اخلاق به ما می گوید انسان باید خدا را بشناسد. پس وجود شكر منعم كه یك دستور اخلاقی است و ما را وادار می كند كه برویم خدا را بشناسیم تا به دنبالش سایر مسائل دینی مطرح شود. این هم یك نوع رابطه بین اخلاق و دین است. هنوز روابط دیگری نیز بین اخلاق و دین قابل تصور است مثل اینكه آنچه اساس ارزشها را تشكیل می دهد غایات و اهداف افعال و رفتارهاست. ارزش رفتارهای اخلاقی به غایات و اهداف آنهاست چون ما اهداف مقدسی داریم كه ذاتا برای ما مطلوب است، باید كارهایی را انجام دهیم كه ما را به آن اهداف مقدس و به آن كمال مطلوب برساند و ارزشهای اخلاقی از اینجا پیدا می شود. خوب طبق این نظر كه ارزش اخلاقی تابع اهداف و غایاتش است بر این اساس مطرح می شود كه هدف انسان رسیدن به قرب الهی است. این بالاترین هدفی است كه برای سیر تكاملی انسان وضع می شود و همه رفتارهای اخلاقی به نحوی ارزش خودشان را از اینجا كسب می كنند كه یا مستقیما موجب قرب به خدا می شوند و یا زمینه را برای تقرب فراهم می كنند، یعنی یا معد هستند یا علت غایی. پس هر ارزش اخلاقی از اینجا ناشی می شود كه حداقل روح انسان را برای رسیدن به قرب خدا مستعد می كند، پس رابطه اخلاق با دین بدین صورت تنظیم می شود كه در دین خدا شناخته می شود و به عنوان هدف تكاملی انسان معرفی می شود و اخلاق ارزش خودش را از اینجا اخذ می كند. اگر دین نبود و آن چیزها را برای ما ثابت نمی كرد اصلاً ارزشهای اخلاقی پایه و مایه ای نمی داشت. طبق این مبانی فلسفی در اخلاق، البته مبانی دیگری هم هست- چنین ارتباطی بین دین و اخلاق برقرار می شود كه دین می آید هدف برای ارزشهای اخلاقی تعیین می كند. این یك نوع ارتباط است كه دین كار خودش را می كند و اخلاق هم كار خودش را می كند اما این ارتباط بین آنها برقرار می شود كه دین به اخلاق خدمت كند تا هدف برای ارزشهای اخلاقی تعیین كند. نوع دیگری از رابطه بین اخلاق و دین تصور می شود این باشد كه دین ارزشهای اخلاقی را تعیین می كند. باز این هم مبانی مختلفی دارد كه ما اصلاً چگونه می توانیم افعال پسندیده و ارزشمند را از افعال ناپسند یا بی تفاوت تشخیص دهیم. ملاك تشخیص كارهای اخلاقی از غیراخلاقی چیست؟ بد نیست اشاره كنم كه اصولاً در مباحث اخلاقی مغرب زمین محور بحث تنها ملكات نیست بلكه بیشتر محور بحث افعال و رفتار است.

 

برخلاف آنچه در ذهن ما از فلسفه اخلاق ارسطویی است و میراثش در فرهنگ ما هنوز باقی است كه اخلاق اصلا بحثش از ملكات است، از صفات ثابت است، از هیئت راسخه در نفس است، ولی بحث های فلسفه غربی مختص به ملكات نیست بلكه بیشتر نظرش به افعال است یعنی چه كاری خوب است؟ چه كاری باید انجام داد؟ یا چه كاری را باید ترك كرد؟ توجه بیشتر به رفتارهاست تا به ملكات، خوب وقتی ما می خواهیم ببینیم چه كاری را باید انجام دهیم یا غیرمستقیم دراثر این كارها چه ملكاتی را كسب كنیم بحث می شود كه ما از كجا بشناسیم كه چه كاری خوب است و چه كاری بد؟ حدود و مرزهایش چیست؟ چه كاری با چه شرایطی خوب است و با چه شرایطی بد می شود؟ چه كسی باید اینها را تعیین بكند؟ یكی از ارتباطاتی كه بین اخلاق و دین برقرار می شود این است كه دین می آید این افعال ارزشی را تعیین می كند، یعنی ما به كمك وحی الهی و علومی كه از اولیای خدا به وسیله وحی و الهام به ما رسیده می توانیم ارزش های رفتاری و حدود كارها را مشخص كنیم كه چه كاری درچه حدی مطلوب است و دارای ارزش اخلاقی است و برعكس چه كاری فاقد ارزش اخلاقی یا ضداخلاق است. این هم یك نوع رابطه بین دین و اخلاق است. دین می آید حدود افعال اخلاقی را تعیین می كند. اینها همه نمونه هایی از تقریرهای تعامل و رابطه دین و اخلاق است ولی همان طوری كه قبلا بیان كردم سه دیدگاه كلی مطرح می باشد، یعنی فرض می شود در رابطه دین و اخلاق، یا تباین یا اتحاد و یا ارتباط برقرار است كه همه این چند نظریه اخیر كه ذكر كردم براساس ارتباط یعنی از مصادیق تعامل بود. نظریه اول عدم ارتباط و تباین كلی بین اخلاق و دین بود و اینكه اگر ارتباطی جایی حاصل شود تلاقی حاصل شده بالعرض و اتفاقی است. نظر مقابلش هم این بود كه اصلا دین و اخلاق با هم متحدند، مثلا اخلاق جزئی از دین است. اما بقیه نظریات دیگر، همه در این طیف قرار می گیرد كه اخلاق و دین دو ماهیت مستقل هستند اما بین آنها روابط فعل و انفعال و تاثیر و تاثر و تعامل وجود دارد. خوب تا اینجا طرح مسئله براساس فرض های مختلف بود اما در مقابل این فرضها ما چه باید انجام دهیم؟ مشخص است كه انتخاب یك نظریه و به كرسی نشاندن آن كار آسانی نیست كه در فرصت كوتاهی انجام شود ولی بالاخره برای اینكه این سؤال بدون پاسخ نماند به اجمال به پاسخ آن اشاره ای می كنیم و توضیح مفصل آن باید در فرصت فراخ دیگری مطرح شود. ما در ابتدا باید دین و اخلاق را تعریف كنیم تا سپس نوبت به پرسش از رابطه آنها برسد.

 

ملاحظه گردید در آن نظریه ای كه اخلاق و دین را متباین می دانست دین طوری معنا شد كه با آن تعریفی كه ما از دین داریم تا اندازه ای فرق می كند. آنها- یعنی اخیرا علما غربی- دایره دین را به ارتباط بین انسان با خدا منحصر می كنند دینداری یعنی اینكه انسان خدا را بشناسد، به خدا معتقد باشد و عبادتی انجام دهد. دین یعنی همین و لذا افكار سكولاریزم و گرایش های سكولاریستی برهمین اصل مبتنی است. ریشه این تفكر در غرب از بعد رنسانس شروع شده است و امروز هم دیگر سكه رایج است. البته به جز موارد استثنایی در بعضی از مكاتب و محافل كاتولیك و امثال اینها غالب موارد این است كه اصلا دین ربطی به مسائل دیگر ندارد و با مسائل جدی زندگی ارتباطی ندارد. دین نوعی گرایش و احساس است كه انسان نسبت به خدا دارد و می رود در معبد آن گرایش و احساس و نیاز روانی خود را ارضا می كند و هیچ دلیلی هم ندارد كه این موضوع واقعیتی داشته باشد، صرفا یك احساس و تجربه شخصی و معنوی است كه در آدم وجود دارد. به هرحال با این تعریفی كه از دین می كنند، می توانند بگویند كه رابطه دین با اخلاق رابطه تباین است، و آنها ربطی به هم ندارد. اخلاق را هم این گونه معنا می كنند كه اخلاق عبارت از ارزش هایی است كه در رفتارهای اجتماعی انسان مطرح می شود، مثلا اینكه انسانها باید با هم چگونه باشند، انسان باید خوش اخلاق باشد، خوش رفتار باشد، خوشرو باشد، درستكار باشد، راست بگوید و عدالت را رعایت كند. تمامی اینها مصادیق اخلاق می شود و البته راستگویی و درستكاری یا به تعبیر دقیق تر صداقت و امانت دو اصل اساسی است كه سایر امور از این دو اصل ناشی می شود. پس خلاصه این دو قلمرو از هم جداست. آن (یعنی اخلاق) رابطه بین انسان ها را بررسی می كند و این (یعنی دین) رابطه انسان را با خدا، و این دو ربطی نیز به هم ندارند .

 

ادامه دارد...

   


نظرات()  
سه شنبه 30 خرداد 1391  04:58 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط:

سوال :رابطه شخص حضرت عالی با حضرت آیت الله عظما خامنه ای چطور است؟

سید حسن نصرالله دبیر کل حزب الله لبنان :

خداوند تبارک وتعالی بر من منت نهاد تا خیلی زود با ایشان آشنا شدم وقتی که عمر کمی داشتم می دانید هنگامی که حزب الله تاسیس شد سال 1982 همه ی ما جوان یا نوجوان بودیم سید عباس موسوی تنها 27سال وبنده 22ساله بودم در آغازهنگامی که به جمهوری اسلامی ایران می رفتیم وبا مسئولان ملاقات می کردیم از اولین جلسه که تشکل یافت حضور داشتم در همان زمان با مقام معظم رهبری (مدظله العالی)آشنا شدیم در آن زمان ایشان رئیس جمهور ایران اسلامی بود علاوه بر این چون بنده کوچکتر از دیگر برادران بودم تحرکم آسان تر بود وتا حدودی به هم زبان فارسی آشنایی داشتم برادران اگر چیزی می خواستن بنده به ایران می رفتم واین مسئله آشنای من را با رهبری ومسئولان ایران بیشتر کرد وهمچنین فرصت ملاقات با امام خمینی (ره) را بیشتر کرد از آن زمان آشنای شخصی با رهبری (مدظله العالی)پیدا کردم که این آشنایی تاکنون استمرار دارد.

بنده وتمام دوستانم بر ایشان محبت ،اطوفت و بزرگی در دل داریم وبه ایشان اعتقادویژه ای داریم در این باره به برادران گفتم وخدا را شاهد می گیرم واعتقادم این است در جهان اسلام وبلکه در کره زمین کسی را با عقلانیت ،علم ،حکمت ، شجاعت ومدیریت تمکن عقلانی ،معنوی وروحی حضرت خامنه ای (مدظله العالی)نمی شناسم که توانای رهبری امت داشته باشد این اعتقاد من است واز روی تجربه 30ساله وبر اساس بسیاری از تفاسیر معتقدام که ایشان از جانب خداوند تعیین شده بر آن دلایل بسیاری دارم که می توان در این مورد در تلویزیون روزها برای اثبات مدعایم سخن بگویم وبرای همین اعتقاد ما این است پس از رحلت امام خمینی (ره) وجود رهبری بزرگترین نعمت الهی بر سر این امت است که ما نیز بخشی از این امت هستیم.

   


نظرات()  
جمعه 21 بهمن 1390  03:38 ب.ظ    ویرایش: جمعه 21 بهمن 1390 03:42 ب.ظ
توسط:

رهبر انقلاب اسلامی با تأكید بر لزوم رفتار برادرانه و صبر و گذشت نسبت به یكدیگر در میان مسلمانان، خاطرنشان كردند: یكی دیگر از نیازهای امروز امت اسلامی، وثوق به وعده های الهی است زیرا خداوند وعده كرده است كه نتیجه مجاهدت و تلاش و ایستادگی در مقابل فشارها و همچنین تسلیم نشدن در مقابل شهوات دنیایی و مال و مقام، رسیدن به هدف و مقصود است.

   


نظرات()  
شنبه 15 بهمن 1390  07:30 ب.ظ    ویرایش: شنبه 15 بهمن 1390 07:32 ب.ظ
توسط:
نوع مطلب: تحلیلی ،

هدف جنگ نرم =تصرف قلوب واذهان

(لزوم توجه به مفهوم قلب در واژگان قرآنی)

تصرف قلب (احساسات)=حب وبغض

+

تصرف ذهن (ادراکات)=شک و یقین

=

لایه اول      = صدر = شادی وغم

لایه دوم     = شغاف = حب وبغض

لایه سوم   = قلب = ایمان (ارزش وهنجار)

لایه چهارم  = فواد(ایقان) = یقین وشک(باورها واعتقادات)

 

   


نظرات()  
دوشنبه 19 دی 1390  09:53 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط:

دو عامل کلیدی ملت ایران که درسی است فراموش نشدنی :

1. صبر  : ایستادگی ( ملتها در راهى كه شروع میكنند، باید استقامت كنند؛ «فلذلك فادع و استقم كما امرت».(1) در قرآن كریم، دستور استقامت به نبى مكرم اسلام در جاهاى متعددى داده شده است؛ سرّش همین است. باید ایستاد، باید ثبات به‌خرج داد، باید راه را گم نكرد، هدف را همواره در مقابل چشم داشت و به‌طور مستمر باید پیش رفت. اگر این شد، پیروزى‌ها پى‌درپى پیش خواهد آمد؛ همچنان كه براى ملت ایران پیش آمده است.)

2. بصیرت  : گم نكردن راه، اشتباه نكردن راه، دچار بیراهه‌ها و كجراهه‌ها نشدن، تأثیر نپذیرفتن از وسوسه‌ى خناسان و اشتباه نكردن كار و هدف

وحال انتظار امام خامنه ای(حفظ ا...)از ما تقویت این دو اصل است.

 

دو عامل اقتدار ملت ایران :

1.     تصمیم قاطع نظام مقدس جمهورى اسلامى است بر عدم انحراف، عدم تسلیم، ایستادگى كردن در مقابل زیاده‌خواهى و زورگوئى از سوى ابرقدرتها و از سوى استكبار

2.     حضور هوشمندانه و مصممانه‌ى مردم وفادار

با وجود این دو عامل، هیچكدام از ضربه‌ها و ترفندها و كیدها و توطئه‌هاى دشمن در این ملت اثرى نخواهد گذاشت.

   


نظرات()  
  • کل صفحات:3  
  • 1
  • 2
  • 3
  •   

والمستشهدین بین یدیه

همه آمدایم تا.....به سوی او رویم......