تبلیغات
والمستشهدین بین یدیه - مطالب تحلیلی
دوشنبه 24 مهر 1391  10:16 ق.ظ    ویرایش: دوشنبه 24 مهر 1391 11:27 ق.ظ
توسط:
نوع مطلب: تحلیلی ،

تمدن نوین اسلامی دارای دو بخش می باشد :
1.
بخش ابزاری
2.
بخش حقیقی واساسی (سبک وشیوه زندگی(


بخش ابزاری یا سخت افزاری : موضوعاتی است كه در فضای امروز، به عنوان نمودهای پیشرفت مطرح می شود از قبیل علم، اختراع، اقتصاد، سیاست، اعتبار بین‌المللی و نظائر آن.
در این زمینه البته پیشرفتهای خوبی داشته ایم اما باید توجه كرد كه این پیشرفتها، وسایل و ابزاری است برای دستیابی به بخش حقیقی و نرم افزاری تمدن اسلامی یعنی سبك و شیوه زندگی
.


بخش حقیقی واساسی : رهبر انقلاب اسلامی، در تشریح مفهوم سبك و فرهنگ زندگی، به مسائلی نظیر خانواده، ازدواج، نوع مسكن، نوع لباس، الگوی مصرف، تفریحات، كسب و كار و رفتارهای فردی و اجتماعی در محیطهای مختلف، اشاره كردند و افزودند: در واقع سبك زندگی به همه مسائلی بر می گردد كه متن زندگی انسان را شكل می دهند.

ایشان ابراز اطمینان كردند: اگر گفتمانی در زمینه آسیب شناسی و چاره جویی مشكلات موجود در سبك و فرهنگ زندگی بوجود آید، با توجه به نشاط و استعداد جوانان، حتماً درخشندگی ملت ایران در این زمینه نیز، چشم جهانیان را متوجه خود خواهد كرد.

 


اسلام، «خردورزی، اخلاق و حقوق» را مایه های اصلی فرهنگ صحیح می داند و ما نیز باید بطور جدی به این مقولات بپردازیم وگرنه پیشرفت اسلامی و تمدن نوین اسلامی شكل نخواهد گرفت.

ایشان در ترسیم چگونگی شكل گیری سبك و شیوه زندگی افزودند: فرهنگ زندگی، متأثر از تفسیر ما از زندگی است و هر هدفی را برای زندگی تعیین كنیم، سبك خاصی را به همراه می آورد.

رهبر انقلاب اسلامی افزودند: كه مكتب، هدایت كننده و اداره كننده حركات عظیم اجتماعی است و بدون داشتن مكتب و ایدئولوژی، و بدون «ایمان و تلاش و پرداخت هزینه های لازم»، هیچ تمدنی امكان تحقق نمی یابد.

رهبر انقلاب خاطرنشان كردند: در بحث سبك و فرهنگ زندگی، اسلام عزیز همه نیازهای انسان را برآورده می سازد و دانشوران حوزه و دانشگاه باید علاوه بر تلاش در فقه و حقوق، در بحث اخلاق اسلامی و عقل و سلوك عملی اسلام نیز كارهای متراكم و با كیفیت انجام دهند تا نتایج این تلاشها مبنای برنامه ریزی و تعالیم نسلها قرار گیرد.

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای تأكید كردند: انقلاب اسلامی دارای توانایی، ظرفیت و انرژی متراكمی است كه می تواند همه موانع را از سر راه بردارد و تمدن «ممتاز، متعالی، برجسته و باشكوه» اسلامی را در مقابل چشم همه جهانیان برپا سازد.



چرا فرهنگ كار جمعی در ایران ضعیف است؟ چرا در روابط اجتماعی، حقوق متقابل رعایت نمی شود؟ چرا در برخی مناطق، طلاق زیاد شده است؟ چرا در فرهنگ رانندگی انضباط لازم رعایت نمی شود؟ الزامات آپارتمان نشینی چیست آیا رعایت
 
می شود؟ الگوی تفریح سالم كدام است؟ آیا در معاشرتهای روزانه، همیشه به هم راست می گوییم؟ دروغ چقدر در جامعه رواج دارد؟ علت برخی پرخاش گریها و نابردباریها در روابط اجتماعی چیست؟ طراحی لباسها و معماری شهرها چقدر منطقی و عقلانی است؟ آیا حقوق افراد در رسانه ها و در اینترنت رعایت می‌شود؟ علت بروز بیماری خطرناك قانون گریزی در برخی افراد و بعضی بخشها چیست؟ چقدر وجدان كاری و انضباط اجتماعی داریم؟ توجه به كیفیت در تولیدات داخلی چقدر است؟ چرا برخی حرفها و ایده های خوب در حد حرف و رؤیا باقی می ماند؟ ساعات كار مفید در دستگاهها چرا  كم است؟ چه كنیم ریشه ربا قطع شود؟ آیا حقوق متقابل زن و شوهر و فرزندان در خانواده ها بطور كامل رعایت می شود؟ چرا مصرف گرایی، برای برخی افتخار شده است؟ و چه كنیم تا زن هم كرامت و عزت خانوادگیش حفظ شود و هم بتواند وظایف اجتماعی خود را انجام دهد؟


   


نظرات()  
چهارشنبه 7 تیر 1391  10:03 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط:
نوع مطلب: تحلیلی ،

بررسی نظریه تباین اخلاق و دین

ما اگر بخواهیم ببینیم كه این نظریه درست است یا نه اول باید ببینیم ما دین را چه می دانیم، دراین صورت است كه معلوم می شود آیا این نظر را می توان پذیرفت یا خیر؟ اما اجمالا می توان گفت ما این نظر را درست نمی دانیم. زیرا اخلاق تنها روابط اجتماعی انسانها نیست كما اینكه تنها آن صفات و ملكات نفسانی كه دو اصل یا سه اصل یا چهار اصل دارد نیز نیست. همه رفتار و ملكات انسانی كه قابل مدح و ذم باشد و دارای صبغه ارزشی باشد خواه مربوط به رابطه انسانها با یكدیگر یا رابطه انسان با خدا باشد یا حتی رابطه انسان با خودش باشد. همه این باید و نبایدها ارزشی در حوزه اخلاق قرار می گیرد پس اخلاق لزوما اختصاص به محدوده خاصی- مثل رابطه انسانها با یكدیگریا رابطه انسان باخدا- ندارد. دین نیز چنین است. هدایتهای دین اسلام فقط به بیان رابطه انسان با خدا اختصاص ندارد بلكه در قرآن كریم و جوامع روایی ما هزاران مسائل دیگر از قبیل مسائل فردی و اجتماعی و سیاسی و بین المللی مطرح است كه همه اینها جزء دین است. حالا اگر دینی در عالم باشد كه به این مسائل نپرداخته باشد ما با آن كاری نداریم، دینی كه ما می گوییم اسلام است. لااقل كاملترین مصداقش اسلام است. و اسلام به همه اینها پرداخته، همه اینها جزء دین است. كما اینكه عقاید هم جزء دین است، اعتقاد به خدا، نبوت، معاد و سایر اعتقادات فرعی هم جزء دین است و اینكه دین شامل اعتقادات و اخلاق و احكام است و احكام نیز به اقسامی تقسیم می شود از واضح ترین مطالب مربوط به دین است. بنابراین دین هم منحصر به رابطه انسان با خدا نیست وقتی ما دین و اخلاق را به این صورت تعریف كردیم دین تقریبا یا تحقیقا تمام شئون زندگی انسان را در بر می گیرد.

 

البته از یك دیدگاه خاص، بر این مبنا چیزی خارج از حوزه دین واقع نمی شود، البته تأكید می كنم از دیدگاه خاصی دین تمام امور را دربرمی گیرد ولی معنی این سخن آن نیست كه فرض بفرمایید قواعد حساب و هندسه هم جزء دین باشد، فرمولهای فیزیك و شیمی هم جزء دین باشد بلكه چون این امور در زندگی انسان نقش دارند و همه اینها به نحوی با تكامل انسان ارتباط دارند به دین نیز مربوط می شود. اما صرف روابطی كه بین پدیده ها هست، روابط علی و معلولی كه بین تركیبات فیزیكی و شیمیایی است یا فعل و انفعالات فیزیكی اینها به تنهایی ربطی به دین ندارد، اما از آن جهتی كه اینها با انسان و تكامل انسان ارتباط دارند در قلمرو دین قرار می گیرند و به این معنا هیچ چیز از دین خارج نیست و همه چیز دارای حكمی خواهد بود و دارای ارزشی خواهد بود، لااقل حكم مباح دارد كه بازهم دین باید بگوید كه این مباح است. با این تعریف ما آن نظریه اول را به كلی ساقط می دانیم كه دین و اخلاق با هم تباین دارند و هیچ رابطه منطقی و ذاتی و اصیل بینشان وجود ندارد. یعنی چنین نیست كه اگر رابطه ای بین دین و اخلاق باشد اتفاقی و بالعرض باشد، خیر، این مطلب را قبول نداریم. با تعریفهایی كه از دین و اخلاق كردیم روشن می شود كه این گونه نیست اما نظریه مقابلش كه اخلاق جزئی از دین باشد آن هم البته یك مقداری متفرع، برای این است كه ما تعریف دقیق تری از اخلاق بكنیم چون اخلاق می تواند به عنوان جزئی از دین مطرح باشد یعنی اخلاق با آن سبكی كه دین ارزشیابی می كند. اما اگر اخلاق را همان مسائل موضوعات و محمولات در نظر گرفتیم (صرف نظر از آن نظریه ای كه دین درباره اخلاق دارد یا روشی كه برای ارزشیابی اخلاقها ارائه می دهد. خود این مسئله را حالا راه حلش هرچه باشد فلان كار خوب است یا بد، حالا خوب و بد یعنی چه؟ و ملاكش چیست و از چه راهی باید كشف كرد؟ اگر به اینها اعتنایی نداشته باشیم) در این صورت می توان گفت كسی كه معتقد به هیچ دینی هم نیست یك نوع اخلاقی را می پذیرد زیرا می گوید این كار خوب است، بنابراین باید آن را انجام داد. مثلاً براساس مدح عقلا گفته می شود فلان كار خوب است. به هر حال می شود كه كسی دین نداشته باشد اما بر هر مبنایی- مثلاً مدح عقلا- بگوید كار خوب را باید انجام داد. بر این مبنا اخلاق لزوما در حوزه دین و جزء دین قرار نمی گیرد. اگر اخلاق را این گونه معنا كردیم بین اخلاق و دین یك نوع عموم و خصوص من وجه می شود، یعنی از طرفی اخلاق شامل دین است و از طرف دیگر شامل اخلاق است اما شامل اخلاق دینی، اخلاقی كه ارزشش از ناحیه دین اعتبار یافته و روشش از راه دین تأمین شده و ملاكش در آنجاهایی كه عقل راه ندارد وحی الهی است و اگر عقل هم راه داشته باشد كه خوب هر دو با هم دعوت می كنند. «ان الله یأمر بالعدل و الاحسان.» عقل هم با یأمر بالعدل و احسان منافات ندارد كه عقل و دین به یك چیز دعوت و توصیه كنند. اما در نهایت آنچه كه برای ما قابل قبولتر است همان نظریه دوم است، یعنی اخلاق جزئی از دین است. بر این مبنا رابطه دین و اخلاق رابطه عموم و خصوص من وجه نیست بلكه رابطه جز و كل است. به تعبیر دیگر، رابطه اخلاق با دین رابطه ارگانیكی است مثل تنه ای نسبت به درخت است، دین یك ریشه دارد و یك تنه و شاخ و برگ و یك میوه. ریشه دین همان عقاید است، تنه اش اخلاق است و احكام هم شاخ و برگ یا همان میوه هایش است. اگر این گونه بیان كردیم. تنه درخت جزء خود درخت است و چیزی جدای از درخت نیست به این خاطر بود تا بگوییم چه رابطه ای است بین اخلاق و دین، البته این تنه اگر تنه دینی باشد و اگر صبغه دینی داشته باشد جزء دین است نه اینكه اخلاق را یك جوری معنا كنیم كه با اخلاق غیردینی یا حتی بااخلاق ضددینی هم سازگار باشد. همچنان كه می دانید امروز گرایش غالب در فرهنگ غربی گرایش پوزیتویستی است، در اخلاق هم همین طور است، یعنی ارزشهای اخلاقی را قراردادی می شمرند و لذا همه چیز را قابل تغییر و تحول می دانند. به عبارتی دیگر یك چیزی كه در یك زمانی بسیار زشت و بد است ممكن است در یك زمان دیگر زیبا و خوب بشود و بالعكس. پرواضح است كه با چنین تلقی ای از اخلاق، اخلاق جزء دین نمی شود اما براساس تعریفی كه از دین داریم- یعنی دین عبارت است از هر آنچه كه با رفتار و تكامل و سعادت انسان ارتباط پیدا می كند- اخلاق جزء دین است و رابطه بین آن دو رابطه اتحاد است، یعنی اتحاد یك جزء با كل خودش.

 

   


نظرات()  
دوشنبه 5 تیر 1391  10:00 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط:
نوع مطلب: تحلیلی ،

تبیین سه نوع رابطه در دین و اخلاق 

یكی اینكه بگوییم دین و اخلاق دو مقوله مشخص متباین از هم هستند و هر كدام قلمرو خاصی دارند وهیچ ارتباط منطقی بین آنها وجود ندارد. اگر مسائل دینی با مسائل اخلاقی تلاقی پیدا می كند یك تلاقی عرضی و اتفاقی است و یك رابطه منطقی نیست كه بین دین و اخلاق اتصالی برقرار شود. زیرا هر كدام فضای خاص خود و قلمرو مشخص دارند كه از همدیگر جدا هستند و ربطی به هم ندارند. اگر به یكدیگر ارتباط پیدا می كنند مثل این است كه دو مسافر هر كدام از یك مبدئی به سوی یك مقصدی حركت كرده اند و در بین راه اتفاقاً در یك نقطه ای همدیگر را ملاقات می كنند، ولی این معنایش این نیست كه بین این دو مسافر یك رابطه ای وجود دارد. پس یك فرض این است كه دین و اخلاق چنین وضعی دارند، مثلاگفته شود كه قلمرو دین مربوط به رابطه انسان با خداست اما اخلاق مربوط به روابط رفتاری انسانها با یكدیگر است. فرضیه دوم این است كه اصلا دین و اخلاق یك نوع اتحاد دارند یا یك نوع وحدت بین آنها برقرار است یا به تعبیر امروزیها یك رابطه ارگانیك بین آنها است. البته این رابطه باز به صورتهای فرعی تری قابل تصور است ولی آنچه به فرهنگ ما نزدیك تر و قابل قبول تر می باشد این است كه اخلاق به عنوان یك جزئی از دین تلقی شود ما با این تعریف آشنا هستیم كه دین مجموعه ای است از عقاید و اخلاق و احكام، پس طبعاً اخلاق می شود جزئی از مجموعه دین، رابطه اش هم با دین رابطه ارگانیك و رابطه یك جزء با كل است مثل رابطه سر با كل پیكر انسان. از باب تشبیه می توان گفت، اگر ما دین را به یك درختی تشبیه نماییم، این درخت دارای ریشه ها و تنه و شاخه هایی است. عقاید همان ریشه هاست و اخلاق تنه درخت است و شاخه و برگ و میوه درخت نیز همان احكام است. رابطه تنه با خود درخت رابطه دو شیء نیست. تنه هم جزء خود درخت است. در این تصور رابطه دین و اخلاق رابطه جز با كل است یا چیزی شبیه به اینها، می شود فرض كرد كه فعلا در جزئیاتش نمی خواهم وارد بشوم منظور این است كه یك نوع اتحاد بین دین و اخلاق در نظر گرفته می شود كه یكی در درون دیگری جا بگیرد. فرضیه سوم این است كه هر كدام یك هویت مستقلی دارند اما هویتی است كه در عین حال با هم در تعامل هستند و با یكدیگر در ارتباطند و در یكدیگر اثر می گذارند، یعنی این گونه نیست كه بكلی متباین از هم باشند و هیچ ارتباط منطقی بین آنها برقرار نباشد بلكه یك نوع رابطه علیت و معلولیت، تاثیر و تأثر یا فعل و انفعال و به طور كلی یك نوع تعامل بین دین و اخلاق وجود دارد، ولی این معنایش این نیست كه دین جزئی از اخلاق است یا اخلاق جزئی از دین است و یا اینكه اینها كاملا از هم متباینند. در دو فرضیه قبل نیز فرض شد كه بین دین و اخلاق نوعی تاثیر و تأثر و فعل و انفعال و تعامل وجود دارد. مطلب را با این تعابیر متعدد بیان می كنم برای اینكه فرض های مختلفی در درون همین فرض كلی قابل تصور است، كه حداقل پنج فرضیه فرعی را می توان براساس آن مطرح نمود. بعضی از این رابطه ها بااینكه برای ما مأنوس نیست در كتابهای كلامی و اخلاقی ما مفاهیمی از این قبیل را می توانیم پیدا بكنیم، مثلاً یكی از این تقریرها این است كه اصولاً اخلاق است كه ما را موظف می كند به اینكه وظایف دینی انجام بدهیم. بر مبنای این نظریه در دین اساس این است كه انسان بندگی وعبادت خدا را نماید. پس رابطه انسان با خدا اصل است و اصل اساسی در دین همین است یا به تعبیری دیگر این به عنوان یك اصل است و سایر مطالب، فرع. بسیار خوب، این اصل است اما چه چیزی موجب می شود كه ما در مقام عبادت و بندگی خداوند برآییم؟ پاسخ می دهیم كه خدا بر انسان حقی دارد، حق مولویت دارد، ما عبد او هستیم، ما مخلوق او هستیم بنابراین باید حق خدا را ادا كرد. حق خدا اداكردنش به این است كه او را عبادت كنیم پس آنچه ما را وادار می كند كه به دین روی بیاوریم و دستورات دینی را عمل كنیم و بالاخره خداوند را عبادت كنیم یك امر اخلاقی است كه به ما می گوید كه حق هر كسی را باید ادا كرد، یكی از حقوق هم حق خداست پس باید دین داشت تا حق خدا ادا شود. این یك نوع رابطه ای بین دین و اخلاق است كه اخلاق جایگاه خودش را دارد و ارزشها تعیین می كند. دین هم رابطه انسان را با خدا تنظیم می كند اما اخلاق است كه می گوید باید حق خدا را ادا نمایی و او را عبادت كنی. نظیر همین دیدگاه یك نظر دیگری است كه ما آن را معمولاً در كتابهای كلامی خود مطرح می كنیم، در آنجا گفته می شود انسان واجب است كه خدا را بشناسد بعد استدلال می كنند به این مطلب كه چرا معرفت خدا واجب است؟ یكی از ادله ای كه می آورند و شاید مهمترین دلیل، این است كه شكر منعم واجب است چون خدا ولی نعمت ماست شكر ولی نعمت واجب است پس ما باید به عنوان شكر منعم، منعم را بشناسیم و بعد در مقام ادای شكرش برآییم. این خیلی به دیدگاه قبلی نزدیك است و اندكی فرق دارد، در اینجا اخلاق موجب این می شود كه ما برویم خداوند را بشناسیم. در آن نظر قبلی این بود كه خدا را شناختیم و قبول هم كردیم خدا حقی دارد، اخلاق به ما می گوید برو حق خدا را ادا كن اما در این دیدگاه رابطه اخلاق با دین به این صورت تصویر می شود كه اخلاق به ما می گوید برو حق خدا را ادا كن اما در این دیدگاه رابطه اخلاقی با دین به این صورت تصویر می شود كه اخلاق به ما می گوید انسان باید خدا را بشناسد. پس وجود شكر منعم كه یك دستور اخلاقی است و ما را وادار می كند كه برویم خدا را بشناسیم تا به دنبالش سایر مسائل دینی مطرح شود. این هم یك نوع رابطه بین اخلاق و دین است. هنوز روابط دیگری نیز بین اخلاق و دین قابل تصور است مثل اینكه آنچه اساس ارزشها را تشكیل می دهد غایات و اهداف افعال و رفتارهاست. ارزش رفتارهای اخلاقی به غایات و اهداف آنهاست چون ما اهداف مقدسی داریم كه ذاتا برای ما مطلوب است، باید كارهایی را انجام دهیم كه ما را به آن اهداف مقدس و به آن كمال مطلوب برساند و ارزشهای اخلاقی از اینجا پیدا می شود. خوب طبق این نظر كه ارزش اخلاقی تابع اهداف و غایاتش است بر این اساس مطرح می شود كه هدف انسان رسیدن به قرب الهی است. این بالاترین هدفی است كه برای سیر تكاملی انسان وضع می شود و همه رفتارهای اخلاقی به نحوی ارزش خودشان را از اینجا كسب می كنند كه یا مستقیما موجب قرب به خدا می شوند و یا زمینه را برای تقرب فراهم می كنند، یعنی یا معد هستند یا علت غایی. پس هر ارزش اخلاقی از اینجا ناشی می شود كه حداقل روح انسان را برای رسیدن به قرب خدا مستعد می كند، پس رابطه اخلاق با دین بدین صورت تنظیم می شود كه در دین خدا شناخته می شود و به عنوان هدف تكاملی انسان معرفی می شود و اخلاق ارزش خودش را از اینجا اخذ می كند. اگر دین نبود و آن چیزها را برای ما ثابت نمی كرد اصلاً ارزشهای اخلاقی پایه و مایه ای نمی داشت. طبق این مبانی فلسفی در اخلاق، البته مبانی دیگری هم هست- چنین ارتباطی بین دین و اخلاق برقرار می شود كه دین می آید هدف برای ارزشهای اخلاقی تعیین می كند. این یك نوع ارتباط است كه دین كار خودش را می كند و اخلاق هم كار خودش را می كند اما این ارتباط بین آنها برقرار می شود كه دین به اخلاق خدمت كند تا هدف برای ارزشهای اخلاقی تعیین كند. نوع دیگری از رابطه بین اخلاق و دین تصور می شود این باشد كه دین ارزشهای اخلاقی را تعیین می كند. باز این هم مبانی مختلفی دارد كه ما اصلاً چگونه می توانیم افعال پسندیده و ارزشمند را از افعال ناپسند یا بی تفاوت تشخیص دهیم. ملاك تشخیص كارهای اخلاقی از غیراخلاقی چیست؟ بد نیست اشاره كنم كه اصولاً در مباحث اخلاقی مغرب زمین محور بحث تنها ملكات نیست بلكه بیشتر محور بحث افعال و رفتار است.

 

برخلاف آنچه در ذهن ما از فلسفه اخلاق ارسطویی است و میراثش در فرهنگ ما هنوز باقی است كه اخلاق اصلا بحثش از ملكات است، از صفات ثابت است، از هیئت راسخه در نفس است، ولی بحث های فلسفه غربی مختص به ملكات نیست بلكه بیشتر نظرش به افعال است یعنی چه كاری خوب است؟ چه كاری باید انجام داد؟ یا چه كاری را باید ترك كرد؟ توجه بیشتر به رفتارهاست تا به ملكات، خوب وقتی ما می خواهیم ببینیم چه كاری را باید انجام دهیم یا غیرمستقیم دراثر این كارها چه ملكاتی را كسب كنیم بحث می شود كه ما از كجا بشناسیم كه چه كاری خوب است و چه كاری بد؟ حدود و مرزهایش چیست؟ چه كاری با چه شرایطی خوب است و با چه شرایطی بد می شود؟ چه كسی باید اینها را تعیین بكند؟ یكی از ارتباطاتی كه بین اخلاق و دین برقرار می شود این است كه دین می آید این افعال ارزشی را تعیین می كند، یعنی ما به كمك وحی الهی و علومی كه از اولیای خدا به وسیله وحی و الهام به ما رسیده می توانیم ارزش های رفتاری و حدود كارها را مشخص كنیم كه چه كاری درچه حدی مطلوب است و دارای ارزش اخلاقی است و برعكس چه كاری فاقد ارزش اخلاقی یا ضداخلاق است. این هم یك نوع رابطه بین دین و اخلاق است. دین می آید حدود افعال اخلاقی را تعیین می كند. اینها همه نمونه هایی از تقریرهای تعامل و رابطه دین و اخلاق است ولی همان طوری كه قبلا بیان كردم سه دیدگاه كلی مطرح می باشد، یعنی فرض می شود در رابطه دین و اخلاق، یا تباین یا اتحاد و یا ارتباط برقرار است كه همه این چند نظریه اخیر كه ذكر كردم براساس ارتباط یعنی از مصادیق تعامل بود. نظریه اول عدم ارتباط و تباین كلی بین اخلاق و دین بود و اینكه اگر ارتباطی جایی حاصل شود تلاقی حاصل شده بالعرض و اتفاقی است. نظر مقابلش هم این بود كه اصلا دین و اخلاق با هم متحدند، مثلا اخلاق جزئی از دین است. اما بقیه نظریات دیگر، همه در این طیف قرار می گیرد كه اخلاق و دین دو ماهیت مستقل هستند اما بین آنها روابط فعل و انفعال و تاثیر و تاثر و تعامل وجود دارد. خوب تا اینجا طرح مسئله براساس فرض های مختلف بود اما در مقابل این فرضها ما چه باید انجام دهیم؟ مشخص است كه انتخاب یك نظریه و به كرسی نشاندن آن كار آسانی نیست كه در فرصت كوتاهی انجام شود ولی بالاخره برای اینكه این سؤال بدون پاسخ نماند به اجمال به پاسخ آن اشاره ای می كنیم و توضیح مفصل آن باید در فرصت فراخ دیگری مطرح شود. ما در ابتدا باید دین و اخلاق را تعریف كنیم تا سپس نوبت به پرسش از رابطه آنها برسد.

 

ملاحظه گردید در آن نظریه ای كه اخلاق و دین را متباین می دانست دین طوری معنا شد كه با آن تعریفی كه ما از دین داریم تا اندازه ای فرق می كند. آنها- یعنی اخیرا علما غربی- دایره دین را به ارتباط بین انسان با خدا منحصر می كنند دینداری یعنی اینكه انسان خدا را بشناسد، به خدا معتقد باشد و عبادتی انجام دهد. دین یعنی همین و لذا افكار سكولاریزم و گرایش های سكولاریستی برهمین اصل مبتنی است. ریشه این تفكر در غرب از بعد رنسانس شروع شده است و امروز هم دیگر سكه رایج است. البته به جز موارد استثنایی در بعضی از مكاتب و محافل كاتولیك و امثال اینها غالب موارد این است كه اصلا دین ربطی به مسائل دیگر ندارد و با مسائل جدی زندگی ارتباطی ندارد. دین نوعی گرایش و احساس است كه انسان نسبت به خدا دارد و می رود در معبد آن گرایش و احساس و نیاز روانی خود را ارضا می كند و هیچ دلیلی هم ندارد كه این موضوع واقعیتی داشته باشد، صرفا یك احساس و تجربه شخصی و معنوی است كه در آدم وجود دارد. به هرحال با این تعریفی كه از دین می كنند، می توانند بگویند كه رابطه دین با اخلاق رابطه تباین است، و آنها ربطی به هم ندارد. اخلاق را هم این گونه معنا می كنند كه اخلاق عبارت از ارزش هایی است كه در رفتارهای اجتماعی انسان مطرح می شود، مثلا اینكه انسانها باید با هم چگونه باشند، انسان باید خوش اخلاق باشد، خوش رفتار باشد، خوشرو باشد، درستكار باشد، راست بگوید و عدالت را رعایت كند. تمامی اینها مصادیق اخلاق می شود و البته راستگویی و درستكاری یا به تعبیر دقیق تر صداقت و امانت دو اصل اساسی است كه سایر امور از این دو اصل ناشی می شود. پس خلاصه این دو قلمرو از هم جداست. آن (یعنی اخلاق) رابطه بین انسان ها را بررسی می كند و این (یعنی دین) رابطه انسان را با خدا، و این دو ربطی نیز به هم ندارند .

 

ادامه دارد...

   


نظرات()  
شنبه 15 بهمن 1390  07:30 ب.ظ    ویرایش: شنبه 15 بهمن 1390 07:32 ب.ظ
توسط:
نوع مطلب: تحلیلی ،

هدف جنگ نرم =تصرف قلوب واذهان

(لزوم توجه به مفهوم قلب در واژگان قرآنی)

تصرف قلب (احساسات)=حب وبغض

+

تصرف ذهن (ادراکات)=شک و یقین

=

لایه اول      = صدر = شادی وغم

لایه دوم     = شغاف = حب وبغض

لایه سوم   = قلب = ایمان (ارزش وهنجار)

لایه چهارم  = فواد(ایقان) = یقین وشک(باورها واعتقادات)

 

   


نظرات()  
پنجشنبه 10 آذر 1390  06:15 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 9 آذر 1390 06:28 ب.ظ
توسط:
نوع مطلب: تحلیلی ،

 ثم انتم ایتها العصابه عصابه بالعلم مشهوره و بالخیر مذكوره و بالنصیحه معروفه و بالله فی انفس الناس مهابه . یها بكم الشریف و یكرمكم الضعیف و یوثركم من لا فضل لكم علیه و لاید لكم عنده , تشفعون فی الحوائج اذا امتنعت من طلابها و تمشون فی الطریق بهیبه الملوك و كرامه الاكابر. الیس كل ذلك انما نلتموه بما یرجی عندكم من القیام بحق الله و ان كنتم عن اكثر حقه تقصرون فاستخففتم بحق الائمه

* شما به نام دین از شما حساب می برند و و احترام می گذلرند و شما را بر خودشان ترجیح می دهند. در حالی که هیچ فضیلتی بر آنها ندارید. و هیچ خدمتی به این مردم نکرده اید. و مردم مجانی برای شما احترام قائل اند. و شفاعت شما را می پذیرند. شما به نام دین است که اعتبار و نفوذ کلمه دارید. در خیابان ها مثل شاهان نام می برید. و با هیبت و کبکبه رفتار می کنید. به راستی چگونه به این احترام و اعتبار اجتماعی رسیده اید. فقط به این علت که مردم از شما توقع دارند که به حق خدا قیام کنید. اما شما در اغلب موارد از انجام وظیفه و احقاق حق الهی کوتاهی کرده اید و حق رهبران الهی را کوچک شمرده اید.

 فاما حق الضعفا فضیعتم و اما حقكم بزعمكم فطلبتم . فلا ما لا بذلتموه و لا نفسا خاطرتم بهاللذی خلقها و لا عشیره عادیتموها فی ذات الله انتم تتمنون علی الله جنته و مجاوره رسله و امانا من عذابه . لقد خشیت علیكم ایهاالمتمنون علی الله ان تحل بكم نقمه من نقماته لانكم بلغتم من كرامه الله منزله فضلتم بها و من یعرف بالله لا تكرمون و انتم بالله فی عباده تكرمون و قد ترون عهودالله منقوضه فلا تفزعون و انتم لبعض ذمم آبائكم تفزعون و ذمه رسول الله صلی الله علیه و اله محفوره و العمی والبكم والزمنی فی المدائن مهمله لا ترحمون و لا فی منزلتكم و لا من عمل فیها تعینون و بالادهان و المصانعه عندالظلمه تامنون , كل ذلك مما امركم الله به من النهی و التناهی و انتم عنه غافلون . و انتم اعظم الناس مصیبه لما غلبتم علیه من منازل العلما لو كنتم تشعرون .

* حق مستضعفان و طبقات محروم جامعه را تضییع کرده اید. شما نسبت به حق ضعفا و محرومین کوتاه آمده اید. این حقوق را نادیده گرفته­اید و سکوت کرده­اید اما هر چیز که فکر میکردید حق خودتان است مطالبه کردید. شما هر جا حق ضعفا و مستضعفین بود کوتاه آمدید و گفتید ان شاءالله خدا در آخرت جبران میکند اما هر جا منافع خودتان بود ان را به شدت مطالبه کردید و محکم ایستادید. شما نه مالی در راه خدا بذل کردید و نه جانتان را در راه ارزشها و عدالت به خطر انداختید و نه حاضر شدید با قوم و خویش ها و دوستانتان به خاطر خدا و اجرای عدالت و اسلام درگیر بشوید. با همه­ی این کوتاهی­ها از خدا بهشت را هم میخواهید؟ پس از همه­ی این عافیت طلبی­ها و دنیا پرستی­ها منتظرید که در بهشت همسایه­ی پیامبران او باشید! در حالی که من میترسم خداوند در همین روزها از شما انتقام بگیرد. خداوند از شما انتقام خواهد گرفت. مقام شما از کرامات خداست. دستاورد خودتان نیست. شما مردان الهی و مجاهدان و عدالت خواهان را اکرام و احترام نمیکنید و تکلیف شناسان را قدر نمیدهید. حال آنکه به نام خدا در میان مردم محترمید. میبینید که پیمانهای خدا در این جامعه نقض میشود و آرام نشسته اید و فریاد نمیزنید اما همین که به یکی از میثاقهای پدرانتان بی حرمتی شود داد و بیداد به راه میاندازید. میثاق خدا و پیامبر خدا زیر پا گذاشته شده، شما آرامید، سکوت کرده و آن را توجیه میکنید. حال میثاق پیامبر در این جامعه تحقیر شده است؛ لالها، زمینگیران، کوران، فقرا وبیچاره­ها در سرزمینهای اسلامی بر روی زمین رها شده اند و بیپناهند و کسی به اینها رحم نمیکند. شما به این وظیفه­ی دینی و الهی­تان عمل نمیکنید و کسی مثل من هم که میخواهد عمل کند، کمکش نمیکنید. میثاق خدا این است که بیچارهها و زمینگیرها نباید در شهرها گرسنه بمانند و کسی به دادشان نرسد. این میثاق خداست و شما خیانت کرده­اید. شما مدام به دنبال ماستمالی و مسامحه؛ یعنی سازش با حاکمیت هستید تا خودتان امنیت داشته باشید، ولی امنیت و حقوق مردم برایتان مهم نیست. فقط امنیت و منافع خودتان برایتان مهم است. همه ی اینها محرّمات الهی بود که می­بایست ترک میکردید و نکردید.


التماس دعا...

ادامه دارد....

   


نظرات()  
پنجشنبه 28 مهر 1390  05:38 ق.ظ    ویرایش: پنجشنبه 28 مهر 1390 05:51 ق.ظ
توسط:
نوع مطلب: تحلیلی ،

کارشناسان و هدایت کنندگان جنگ روانى در جهت طرح‏هاى هدف‏مند خود، از ابزارها و امکانات مختلفى بهره مى‏برند. ماهواره، رادیو و تلویزیون، مطبوعات، اینترنت و مانند آن، در عصر فن‏آورى اطلاعات و ارتباطات، ابزارهاى نیرومندى براى آنان است. به کارگیرى جهت‏دار رسانه‏هاى گروهى و اثرگذارى مستقیم و غیرمستقیم رسانه‏ ها بر مخاطبان خود، توجه متفکران حوزه‏هاى مختلف علوم اجتماعى، ارتباطات، روان‏شناسى، علوم سیاسى و تبلیغات را به خود جلب کرده است. این حساسیت تا آنجاست که برخى صاحب‏نظران، تلاش هدفدار رسانه‏ ها براى اثرگذارى بر مخاطبان، القاى دیدگاه‏هاى سیاسى، ایجاد بحران و آشوب‏هاى اجتماعى، تحریف واقعیت‏ها و دیگر عملکردهاى رسانه‏ هاى بیگانه را «جنگ رسانه‏اى» نامیده‏اند.

مهم‏ترین تعریف از «جنگ رسانه‏ اى»، استفاده از رسانه‏ ها براى تضعیفِ کشورِ هدف و بهره‏گیرى از توان و ظرفیت رسانه‏ها در دفاع از منافع ملى است. جنگ رسانه‏اى از برجسته‏ ترین جنبه‏ هاى «جنگ نرم» و «جنگ‏هاىجدید بین‏ المللى» است. جنگ رسانه‏اى هنگام روى دادن جنگ‏هاى نظامى کاربرد بیشترى مى‏ یابد، ولى این بدان معنا نیست که در دیگر زمان‏ها، جنگ رسانه‏اى در جریان نیست. جنگ رسانه‏اى تنها جنگى است که حتى در شرایط صلح، میان کشورها به صورت غیررسمى ادامه مى‏یابد. هر کشورى با استفاده از رسانه‏ هایش مى‏کوشد هدف‏ هاى سیاسى خویش را پیش ببرد.

هر کدام از کارشناسان عرصه‏ هاى مختلف از چشم‏اندازهاى گوناگونى به پى‏آمدهاى گسترش حوزه نفوذ رسانه‏ ها توجه کرده‏اند. سیاست‏مداران به مشارکتى، القایى، تبلیغى و چه بسا تمامیت‏ گرایانه یا اقتدارگرایانه بودنکاربردهاى آن توجه داشته‏ اند. دست‏اندرکاران تبلیغات کوشیده ‏اند با رسانه‏ هاى گروهى، افکار عمومى را به طور غیرمستقیم، به تسخیر درآورند و باورهاى سیاسى، فلسفى، دینى و فرهنگى خود را جاى‏گزین باورهاى مخاطب سازند. آنان فعالیت خود را با شناخت عواطف و احساسات مخاطب آغاز مى‏کنند و سپس در خواسته‏ هاى گروه مخاطبان، چنان اثرى مى‏گذارند تا نگرش و باور آنها را تغییر دهند و سپس به تغییر رفتارها و کنش‏ هایشان وادارند.

 در بعضى کشورهاى جهان سوم، رسانه‏ هاى گروهى، ارزش‏ها و اندیشه‏ هایى همچون مصرف‏ گرایى، فردگرایى افراطى، خشونت‏ طلبى و نخبه‏ گرایى را گسترش مى‏ دهند که از عوامل غیرمستقیم سلطه استعمار جدیدند و در فرآیند توسعه آنها، اثر نامطلوب بر جاى مى‏گذارند.

. مار کوزه، منتقدى که بیشترین انتقادهایش به جامعه صنعتى غرب و فن‏آورى‏ هاى جدید است، اعتقاد دارد فن‏آورى‏ هاى مدرن از جمله فن‏آورى‏ هاى رسانه‏ اى و ارتباطاتى، افراد را به طور مؤثر و خوشایند مهار مى‏ کنند و راه را بر توتالیتاریسم هموار مى‏ سازند؛ یعنى این نظام رسانه‏ اى و دیگر نظام‏ هاى تولید انبوه، به فروش و تحمیل نوعى نظام اجتماعى مى‏ پردازند که در عین سرکوبگرى و سلطه‏ جویى، دل‏پذیر به نظر مى‏ رسند. نقش اصلى رسانه‏ ها در نظام سرمایه‏ دارى، برانگیختن و برآورده کردن یک ‏سویه نیازهاى کاذب در مخاطب است. نمونه این مسئله، تبلیغات گسترده تلویزیون در اجتماعى کردن، خاموش کردن و همراه کردن مخاطب با خط‏ مشى نظام حاکم است.

جنگ رسانه‏ اى، جنگ بدون خون‏ریزى، جنگ آرام و جنگ بهداشتى تلقى مى‏ شود؛ جنگى که روى صفحه روزنامه‏ ها، از میکروفون رادیوها، در صفحه نمایش تلویزیون‏ها و بر عدسى دوربین‏ ها جریان دارد. مردمى که زیر بمباران جنگ رسانه اى قرار دارند، چه بسا از وجود جنگ سنگینى که در فضاى تنفسى آنها جریان دارد، ناآگاه باشند. هدف جنگ رسانه‏ اى، تغییر رفتار دولت‏هاست، ولى در عمل، به جاى هدف قرار دادن مستقیم دولت‏ها،ملت‏ها را هدف بمباران قرار مى‏ دهد؛ زیرا مسلّم است اگر بتوان افکار عمومى را درباره موضوع یا پدیده‏اى قانع کرد یا به آن جهت خاصى بخشید، دولت‏ها نیز تحت فشار افکار عمومى به آن سو کشیده خواهند شد.

ادامه دارد....

   


نظرات()  
جمعه 22 مهر 1390  06:32 ق.ظ    ویرایش: جمعه 22 مهر 1390 06:35 ق.ظ
توسط:
نوع مطلب: تحلیلی ،

الف) تهدید

هوارد لونتال و همکارانش در آزمایش‏هایى در دانشگاه ییل نشان دادند برانگیختن ترس، به آسان شدن تغییر نگرش و رفتار خواهد انجامید. تهدید به روش‏هاى مختلف اقتصادى، نظامى و سیاسى صورت مى‏گیرد

ب) فریب

جنگ روانى در این مورد، دگرگون جلوه دادن واقعیت در نظر مخاطب است. فریب چنان در جنگ روانى اهمیت دارد که برخى، آن را معادل جنگ روانى دانسته‏اند. با فریب دادن تلاش مى‏شود شنونده به ساختن محیط روانى خاصى وادار شود که با محیط واقعى فرق دارد. از منظر روان‏شناسى ادراکى، شیوه فریب، تلاش دارد درک نادرستى از واقعیت را در انسان برانگیزد

ج) تکرار

تکرار یک مطلب، تأثیر ناخودآگاه و شگفت‏انگیزى در فرد و جامعه دارد. فقط باید مطلبى که بیان مى‏شود، براى نخستین بار به صورت آزمایشى بیان شود تا مشخص شود آیا زمینه طرح آن مناسب است یا نه؟ از آغاز پیروزى انقلاب اسلامى ایران تا امروز، رسانه‏هاى غربى همواره نظر واحدى را به شگردهاى مختلفى مطرح مى‏کنند. حمایت از تروریسم، مخالفت با روند صلح خاورمیانه و تلاش براى دست‏یابى به سلاح‏هاى کشتار جمعى، اندکى از انبوه اتهام‏هایى است که پیوسته از رسانه‏هاى گروهى غرب علیه ایران اسلامى تکرار مى‏شود.

د) شایعه‏ پراکنى

مهم‏ترین نکته درباره شایعه آن است که موضوع شایعه باید به گونه‏اى انتخاب شود که در کنار برآوردن هدف طراحان، با زمینه نیز تناسب کامل داشته باشد؛ زیرا اگر با زمینه متناسب نباشد، رواج نمى‏یابد. شایعه ‏ها با اهداف مختلفى رواج مى‏یابند، از جمله: ایجاد ترس، تولید نگرانى در مخاطب و ایجاد بدبینى درباره مقام‏هاى سیاسى

به جز موارد یادشده، تبلیغات منفى، تحریف واقعیت‏ها، سانسور خبرى، تطمیع، تحریک احساسات، بزرگ‏نمایى مشکلات، کوچک‏نمایى توان‏مندى‏هاى طرف مقابل، تفرقه‏افکنى، دامن زدن به اختلاف‏ها، تهمت‏زدن، دادن اطلاعات ناقص و درآمیختن خبرهاى درست با نادرست از دیگر راهبردهاى جنگ روانى است

ادامه دارد...

   


نظرات()  
جمعه 22 مهر 1390  06:27 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط:
نوع مطلب: تحلیلی ،

آشنایى انسان با پدیده اثرگذارى روانى و کاربرد آن در عرصه‏هاى مختلف زندگى، به ویژه در جنگ‏ها و فعالیت‏هاى سیاسى، در تاریخ کهن بشر ریشه دارد. بهره‏گیرى از فنونى مانند: رجزخوانى، حیله‏هاى نظامى و فریب دادن رقیب، تقریباً در تمام حوزه‏هاى نظامى و سیاسى وجود دارد. بنابراین، پیشینه استفاده از این روش‏ها به زمان پیدایش جنگ و سیاست در زندگى اجتماعى برمى‏گردد.

درباره جنگ روانى و اثرگذارى آن، نظریه‏هاى گوناگونى وجود دارد. برخى کارشناسان، جنگ روانى را کارآمدتر از جنگ فیزیکى و برخى آن را حرکت بیهوده‏اى مى‏دانند. در این میان، اگر واقع‏نگر باشیم، خواهیم دید هرشکست یا پیروزى، در کنار نقش داشتن عوامل سخت‏افزارى، رهاورد باورهاى دو طرف درگیر جنگ است. همچنین پیروزى در هرگونه نبرد و جنگى در پى ایجاد تحول ذهنى؛ یعنى دگرگونى در اراده، پایدارى و تبدیل مقاومت طرف مقابل به پذیرش رضایت‏مندانه شکست است. ازاین‏رو، موفقیت نبرد در حوزه نرم‏افزارى و روانى، مهاجم را از پرداختن هزینه‏هاى سنگین در حوزه سخت‏افزارى بى‏نیاز مى‏کند. دو طرف درگیر در جنگ، به‏ویژه وقتى که درگیرى‏هاى فیزیکى‏شان به بن‏بست رسیده است، دریافته‏اند که به جز کشتن، مجروح ساختن و اسیر کردن حریف، مى‏توان از روش‏هاى کم‏هزینه‏تر دیگرى نیز براى رسیدن به هدف بهره برد که آن جنگ روانى است. مى‏دانیم که جنگ روانى با این نام و به کمک فنون جدید در گذشته‏هاى دور مرسوم نبوده، ولى بخشى از فرآیند ستیز طرف‏هاى جنگ بوده است.

از تحلیل محتوا و جمع‏بندى تعریف‏هاى موجود، جنگ روانى را مى‏توان داراى ویژگى‏هاى زیر دانست:

1. طراحى شده است؛

2. خطابى و تبلیغى است؛

3. در خدمت جنگ قرار دارد؛

4. حالت‏ها، احساسات، باورها و رفتارها را هدف قرار مى‏دهد.

رونالد پروس در مقاله‏اى با عنوان «ارزیابى تازه جنگ روانى»، 18 واژه معادل براى جنگ روانى نقل مى‏کند که گروه‏ها و افراد مختلف به کار برده‏اند. این واژه‏هاى جاى‏گزین عبارتند از: جنگ سرد؛ جنگ عقاید؛ مبارزه براى تسلط بر عقاید و اراده انسان‏ها؛ جنگ اذهان؛ جنگ فکر؛ جنگ عقیدتى؛ جنگ عصبى؛ جنگ سیاسى؛ اطلاعات بین‏المللى؛ اطلاعات ماوراء بحار؛ مبارزه حقیقت؛ تبلیغات؛ تبلیغات بین‏المللى؛ جنگ تبلیغات؛ جنگ لفظى؛ تجاوز غیرمستقیم؛ تحریک (آشفتگى)؛ ارتباط بین‏المللى.

ادامه دارد...

   


نظرات()  
جمعه 15 مهر 1390  02:22 ق.ظ    ویرایش: جمعه 15 مهر 1390 02:27 ق.ظ
توسط:
نوع مطلب: تحلیلی ،

استکبار مى‏داند که سرچشمه مقاومت ملت‏ها و دولت‏هاى مسلمان، اسلام و تعالیم رهایى‏بخش آن است. ازاین‏رو، جنگ روانى گسترده‏اى را بر ضد اسلام و مسلمانان آغاز کرده است.

انقلاب اسلامى ایران به عنوان نخستین انقلاب مذهبى در میان انقلاب‏هاى بزرگ جهان، با ویژگى برجسته فرهنگى‏اش در سال 1979م. در حالى به پیروزى رسید که تصور مى‏شد با فروپاشى کمونیسم، لیبرالیسم و گفتمان سکولاریسم در حوزه‏هاى سیاست، فرهنگ و اقتصاد تنها گفتمان‏هاى مسلط دنیاى معاصر باشند.

انقلاب اسلامى ایران از همان آغاز شکل‏گیرى و سپس در دوران تثبیت و استمرار خود، با نفى هرگونه سلطه‏گرى در عرصه روابط بین‏الملل و اثرگذارى گسترده بر جنبش‏هاى اسلامى و عدالت‏خواه، چنان لرزه‏اى بر پیکر ابرقدرت‏هاى جهانى افکند که آنها در یک حرکت هماهنگ، جنگ روانى و رسانه‏اى گسترده‏اى را علیه این انقلاب نوپا به راه انداختند

امروزه فن‏آورى‏هاى ارتباطى جدید، امکان پخش برنامه‏هاى ماهواره‏اى رادیو و تلویزیونى را به صورت گسترده فراهم آورده و به ابزارى نیرومند براى تهاجم و جنگ رسانه‏اى تبدیل شده است. این تهاجم رسانه‏اى، پى‏آمدهاى منفى فراوانى براى جامعه ما به ویژه نسل جوان داشته است.

در حوزه روابط بین‏ الملل نیز متفکران انتقادى در مکتب‏هاى مختلف از جمله سازنده‏گرایى  و پست مدرنیسم به خوبى به شیوه برساخته شدن  «واقعیت» و نقش هویت، نشانه‏ ها، انگاره‏ها، زبان، گفتمان و تصویرسازى رسانه‏اى پرداخته‏ اند.

ادامه دارد....

   


نظرات()  
یکشنبه 30 مرداد 1390  01:30 ق.ظ    ویرایش: یکشنبه 30 مرداد 1390 01:31 ق.ظ
توسط:
نوع مطلب: تحلیلی ،

 

6. ارتجاع‌

رمز تداوم‌ هر انقلابی‌، پایداری‌ و استواری‌ طرفدارانش‌ بر اصول‌ وآرمان‌های‌ انقلاب‌ است‌. بازگشت‌ از این‌ آرمان‌ها و اصول‌، سقوط‌ انقلاب‌ راحتمی‌ و اجتناب‌ناپذیر می‌سازد.

بازگشت‌ به‌ سنّت‌های‌ جاهلی‌ و زنده‌ كردن‌ روش‌ كسانی‌ كه‌ به‌ ارزش‌های‌دینی‌ الاهی‌ پایبند نیستند، از كمین‌گاه‌های‌ دشمن‌ جهت‌ رخنه‌ در انقلاب‌اسلامی‌ است‌. امیرمؤمنان‌(ع)، ضمن‌ تحلیلی‌ از نهضت‌ نبی‌ّ مكرم‌ اسلام‌رجعت‌ این‌ انقلاب‌ را پیش‌بینی‌ كرده‌، به‌ اصحاب‌ و مسلمانان‌ هشدار می‌دهدكه‌ اگر وضع‌ این‌ گونه‌ ادامه‌ یابد و شما هر روز یك‌ گام‌ از اسلام‌ اصیل‌ فاصله‌بگیرید و به‌ عقب‌ باز گردید، انقلابی‌ كه‌ خود بنیان‌گذار آن‌ بودید، نابودمی‌شود و به‌ انحراف‌ می‌گراید.

همانا شما آن‌ پیوند فرمانبرداری‌ و اطاعت‌ حق‌ را كه‌ رمز پیروزی‌ شمابود، به‌ طور كلّی‌ قطع‌ كردید و آن‌ دژ محكم‌ را كه‌ اسلام‌ برای‌ حفظ‌ مابنیان‌ نهاده‌ بود، با پیروی‌ از قوانین‌ ارتجاعی‌ جاهلیت‌ شكستید....بدانید كه‌ شما پس‌ از هجرت‌ و انقلاب‌، به‌ حالت‌ ارتجاعی‌ سابق‌بازگشتید و پس‌ از همبستگی‌، به‌ حزب‌های‌ گوناگون‌ و گروه‌های‌مختلف‌ تبدیل‌ شدید. با اسلام‌ جز به‌ نام‌ آن‌ ارتباطی‌ ندارید و از ایمان‌جز نشان‌ آن‌ را نمی‌شناسید.

حضرت‌ در این‌ بازگشت‌ سخت‌نگران‌ بود، ولی‌ هشدارهایش‌ جدی‌ گرفته‌نشد و پیش‌بینی‌اش‌ تحقق‌ یافت‌. سرانجام‌ آنچه‌ نباید بشود، اتفاق‌ افتاد؛ انقلاب‌پیامبر اكرم‌(ص) به‌ ارتجاع‌ گرایید؛ امت‌ مسلمان‌ به‌ عقب‌ بازگشت‌ و حكومت‌اسلامی‌ به‌ دست‌ كسانی‌ چون‌ معاویه‌ و یزید افتاد.

 

7. سازش‌ با بیگانه‌

ایمان‌ ضعیف‌ و متزلزل‌ و خود باختگی‌ سبب‌ می‌شود حتی‌ خودی‌ها ازروی‌ سادگی‌ و احساس‌ خطر به‌ سازش‌گرایش‌ یابند و برای‌ حفظ‌ مصالح‌ واستوار كردن‌ پایه‌های‌ حكومت‌ به‌ دوستی‌ ظاهری‌ با بیگانگان‌ و دشمنان‌بیندیشند. این‌ اندیشه‌ كه‌ در ظاهر سودمند نماید؛ بهترین‌ راه‌ نفوذ بیگانگان‌ وتسلّط‌ آنان‌ بر نظام‌ اسلامی‌ است‌. تساهل‌ و تسامح‌ در دین‌، كنار آمدن‌ بانامحرمان‌، مرتجعان‌، مقلدان‌ غرب‌، دگراندیشان‌، بیگانگان‌ و مستكبران‌ ومعامله‌ بر سر ارزش‌ها و انقلاب‌ از اموری‌ است‌ كه‌ نظام‌ اسلامی‌ را از درون‌استحاله‌ می‌كند و زمینه‌ را برای‌ رویگردانی‌ از گذشته‌، پذیرش‌ فرهنگ‌مهاجم‌، عقب‌ گرد و در نتیجه‌ ركود و ایستایی‌ انقلاب‌ آماده‌ می‌سازد.

پس‌ از پیامبر اكرم‌(ص) این‌ اندیشه‌ ضربه‌ای‌ جبران‌ ناپذیر بر پیكر حكومت‌اسلامی‌ وارد ساخت‌؛ آن‌ را از مسیر اصلی‌اش‌ منحرف‌ گرداند و زمینه چیرگی‌دشمنان‌ اسلام‌ بر مسلمانان‌ را فراهم‌ آورد. خلفای‌ سه‌ گانه‌، به‌ویژه‌ خلیفه سوم‌،به‌ راحتی‌ با غریبه‌ها و دشمنان‌ كینه‌توز اسلام‌ كنار آمدند؛ با بنی‌امیه‌ بر سراسلام‌ و حكومت‌ اسلامی‌ معامله‌ كردند؛ استانداری‌ و فرماندارای‌ بسیاری‌ ازسرزمین‌ها را با آنان‌ سپردند و زمینه‌ را برای‌ تصرف‌ كامل‌ حكومت‌ اسلامی‌توسط‌ آن‌ها فراهم‌ آوردند. خلیفه اول‌ با ابوسفیان‌ كنار آمد و مبلغی‌ به‌ عنوان‌حق‌السكوت‌ به‌ او پرداخت‌. خلیفه دوم‌ فرزند ابوسفیان‌ (یزید) را به‌فرماندهی‌ سپاه‌ شام‌ منصوب‌ كرد؛ فرماندهی‌ سپاه‌ شام‌ به‌ معنای‌ ولایت‌ برتمام‌ شؤون‌ سیاسی‌، مالی‌، فرهنگی‌ و دینی‌ منطقه شام‌ بود.

او، بعد از مرگ‌ یزید، پسر دیگر ابوسفیان‌ (معاویه‌) را حاكم‌ شام‌ ساخت‌.خلیفه سوم‌ كه‌ خود از بنی‌امیه‌ بود، دست‌ تمام‌ بنی‌امیه‌ را در حكومت‌ اسلامی‌باز كرد. شهید مطهری‌ درباره بنی‌امیه‌ می‌گوید:

همان‌ دودمانی‌ كه‌ به‌ گفته محققین‌ امروز، به‌ ویژه‌ عبدالله علائلی‌، تنهایك‌ نژاد نبودند؛ بلكه‌ گروهی‌ بودند كه‌ طرز كار و فعالیتشان‌ شبیه‌ طرزكار یك‌ حزب‌ بود؛ یعنی‌ انكار خاص‌ اجتماعی‌ داشتند. یك‌ نژادزیرك‌ و شیطان‌ صفت‌ بودند كه‌ با ظهور اسلام‌ بیش‌ از هر جمعیت‌دیگری‌ احساس‌ خطر كردند و اسلام‌ را برای‌ خودشان‌ خطر عظیم‌شمردند و تا آن‌جا كه‌ قدرت‌ داشتند، با اسلام‌ جنگیدند تا هنگام‌ فتح‌مكه‌ كه‌ مطمئن‌ شدند دیگر مبارزه‌ با اسلام‌ فایده‌ ندارد. لذا آمدند واسلام‌ ظاهری‌ اختیار كردند ... پیامبراكرم‌(ص) در زمان‌ خودش‌ هیچ‌كار اساسی‌ را به‌ بنی‌امیه‌ واگذار نكرد؛ ولی‌ بعد از پیغمبر تدریجاًبنی‌امیه‌ در دستگاه‌های‌ اسلامی‌ نفوذ كردند.

امام‌ علی‌(ع) از سازش‌ با این‌ خاندان‌ سرباز زد و آنان‌ را منافقان‌ِ در كمین‌نشسته‌ معرفی‌ كرد:

ای‌ مسلمانان‌، آگاه‌ باشید از نظر من‌ مخوف‌ترین‌ فتنه‌ای‌ كه‌ شما راتهدید می‌كند، فتنه‌ بنی‌امیه‌ است‌.

حضرت‌ در حكومت‌ پنج‌ ساله‌اش‌ براین‌ اندیشه‌ استوار ماند. بسیاری‌ ازآگاهان‌ زیرك‌ و فریبكار و ناآگاهان‌ غافل‌ و دلسوز، چنان‌ پیشنهاد كردند كه‌برای‌ تثبیت‌ حكومتش‌ به‌ طور موقت‌ با غیرخودی‌ها و دشمنانی‌ چون‌ معاویه‌ وطلحه‌ و زبیر سازش‌ كند و با جلب‌ دوستی‌ و حمایت‌ آنان‌، آن‌ها را از مقابله‌ باحكومتش‌ باز دارد.

حتی‌ برخی‌ از خواص‌ به‌ وی‌ پیشنهاد كردند، با معاویه‌ كنار آید واستانداری‌ شام‌ را، در برابر بیعت‌ مردم‌ شام‌ با حضرت‌، به‌ معاویه‌ واگذارد.

مغیره‌ بن‌ شعبه‌، سیاستمدار زیرك‌ عرب‌، حضرت‌ را از جنگ‌ با معاویه‌بیم‌داد و گفت‌: برای‌ معاویه‌ نامه‌ بنویس‌؛ تولیت‌ شام‌ را به‌ او واگذار كن‌ و به‌ اوفرماند ده‌ برایت‌ از مردم‌ بیعت‌ گیرد؛ وگرنه‌ با تو می‌جنگد.

حضرت‌ در جواب‌ مغیره‌ كه‌ آغاز گفتارش‌ به‌ نوید اخذ بیعت‌ و پایانش‌ به‌تهدید جنگ‌ آراسته‌ بود، فرمود:

من‌ هرگز گمراهان‌ را به‌ یاری‌ نپذیرفته‌ام‌ ... به‌ خدا سوگند، من‌ به‌ خاطر مصلحت‌دنیایم‌ به‌ كاری‌ كه‌ فساد و تباهی‌ دینم‌ را در آن‌ می‌بینم‌، دست‌ نمی‌یازم‌.

همچنین‌ در پاسخ‌ فرد دیگری‌ كه‌ وی‌ را به‌ كنار آمدن‌ با معاویه‌ فرا خوانده‌بود، فرمود:

اگر من‌ می‌دانستم‌ كه‌ اجازه‌ دارم‌ در دینم‌ تساهل‌ به‌ خرج‌ بدهم‌، به‌ توپاسخ‌ مثبت‌ می‌دادم‌. سازش‌ برایم‌ موؤنه كم‌تری‌ دارد. اما بدان‌ من‌بارها این‌ موضوع‌ را بررسی‌ كرده‌ و تمام‌ جوانبش‌ را سنجیده‌ام‌،به‌طوری‌ كه‌ این‌ مسأله‌ خواب‌ را از چشمانم‌ ربوده‌ است‌؛ ولی‌ راهی‌ جزجنگ‌ با آن‌ها یا كفر به‌ آنچه‌ محمد آورده‌ نیافته‌ام‌. معالجه این‌ دردبه‌وسیله جنگ‌ برایم‌ آسان‌تر است‌ از معالجه آن‌ به‌ وسیله غل‌ وزنجیرهای‌ دوزخ‌.

حضرت‌ در این‌ پاسخ‌های‌ قاطع‌ و مستدل‌ تنها به‌ پرهیز از معامله‌ بر سرارزش‌ها و حكومت‌ ارزشی‌ و سازش‌ با منحرفان‌ توجه‌ دارد؛ زیرا این‌ كار به‌معنای‌ زیر پانهادن‌ دین‌ و تسلیم‌ تدریجی‌ حكومت‌ به‌ آن‌ها است‌.

علی‌(ع) سازشكاری‌ را بر نمی‌تابید و با «مداهنه‌» در سیاست‌، مبارزه‌می‌كرد و با باطل‌ گرایی‌ و حق‌نمایی‌ و سازشكاری‌ و توجیه‌ها و تأویل‌ها كه‌ سرفصل‌ سیاست‌ اموی‌ بود، به‌ شدّت‌ مخالفت‌ می‌كرد.


پایان

   


نظرات()  
جمعه 3 تیر 1390  02:39 ب.ظ    ویرایش: جمعه 3 تیر 1390 02:41 ب.ظ
توسط:
نوع مطلب: تحلیلی ،

  نخستین کاری که جاهلیّت می‌کند این است كه انسان را به نفس خود در مقابل خدای متعال دعوت می‌کند. حقیقت ولایت حقّه، حیات طیّبه و نور چیزی جز دعوت به سرچشمة حقیقت و حضرت حق نیست. این ولایت انسان را از خود عبور می‌دهد و به خدای متعال می‌رساند. جاهلیّت اولیای طاغوت، کارشان این است که انسان را به استکبار علی الله دعوت می‌کنند. در حدیث عقل و جهل آمده است:  «إِنّ اللهَ جَلَّ ثناوُهُ خَلَق العقلَ... فَقالَ له: أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ؛27خداوند والا مرتبه عقل را آفرید، سپس به او گفت: پیش بیا، پیش آمد، سپس به او گفته شد، برگرد، برگشت.» به جهل گفتند: «ثُمَّ خَلق الجَهلَ... فقالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَلَمْ یُقْبِلْ فَقَالَ لَهُ اسْتَكْبَرْتَ فَلَعَنَه؛28 سپس جهل... را آفرید پس به او گفت: برگرد، پس برگشت، سپس به او گفت: پیش بیا، ولی پیش نیامد، پس به او گفته شد، استكبار ورزیدی و خدا او را لعنت كرد.»  او اطاعت نمی‌کند، کارش استکبار است و خدای متعال به او گفت: «اسْتَكْبَرْتَ فَلَعَنَه»‏ کارش هم در ارتباط با استکبار است. پس انسان را به استکبار علی الله؛ یعنی توجّه به خود، دعوت می‌كند، برای خود کبریایی و عزّت قائل می‌شود. به نظرم همة این موارد در خطبة «قاصعة» امیرمؤمنان، علی(ع) توضیح داده شده است که بیان حقیقت توحید و نسبتش با ولایت است؛ نسبت ولایت و توحید را در آنجا توضیح می‌دهد. نقطة مقابل آن، ولایت ابلیس است که بحث ضلال است. بنابراین، اتّفاقی که در دوران جاهلی می‌افتد این است که اولیای طاغوت ما را به خود دعوت می‌کنند. وقتی به خود دعوت کردند، استکبار علی الله اتّفاق می‌افتد، خدای متعال ما را از محیط رحمت و ولایت خودش دور می‌کند. محیط رحمت، محیط ولایت معصوم(ع) است. چنان كه فرمود:؟ «وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً‌لِّلْعَالَمِینَ؛29 و تو را جز رحمتى براى جهانیان نفرستادیم.» وقتی خدای متعال در مقابل خودش استکبار ببیند، ما را از محیط رحمتش بیرون می‌کند. وقتی از محیط ولایت الله بیرون رفتیم، آن وقت آن محیط دیگر ولایت اولیای طاغوت می‌شود. شاخصة اصلی جاهلیّت در دعوت به خود است؛ استکبار علی الله. این استکبار، اشکال مختلفی پیدا می‌کند، می‌تواند در قالب امانیسم پیچیدة قرن بیست و یکم باشد، می‌تواند در قالب انانیّت نفس دوران جاهلیّت عرب باشد، هیچ فرقی نمی‌کند؛ یعنی جاهلیّت مدرن اروپایی با جاهلیّت کهنة جزیرة العرب، از این جهت که اساس هر دو بر پایة تفرعن است و هر دو تحت ولایت اولیای طاغوت شکل می‌گیرند، هیچ فرقی ندارند. هر دو بستر گسترش صفات رذیله، التذاذ و ابتهاج به نفس و خود پرستی است؛ البتّه دعوت توسعه پیدا می‌کند، شرح صدر در كفر پیدا می‌شود، مدنیّتِ پیچیده، درست می‌شود و جامعة مدنی و الزاماتش درست می‌شود. الزامات شهروندی مدرن، به معنی خروج از جاهلیّت نیست؛ همه‌اش دعوت به خود است، دعوت به دنیا و حیات فانی است و چیز دیگری در آن نیست. همة اینها ریشه‌اش دعوت به استکبار علی الله است. پس شاخصة اصلی جاهلیّت، استكبار و شاخصة اصلی  خروج از جاهلیّت، سجده در مقابل خدای متعال است. رسیدن به مقام توحید که هم حیات طیّبه، هم ولایت و هم نور و هدایت است، جز به ولایت امام و ولایت الله واقع نمی‌شود و خروج از توحید هم به ولایت اولیای طاغوت است،که انسان را دعوت به استکبار می‌کند. این همان میدان جهاد اکبر است که معصوم(ع) ما را دعوت به عبودیّت می‌کند، که حیات طیّبه، نور، روح، راحتی، فضل، فلاح، رضوان و همه چیز در آن هست و ابلیس و اولیای طاغوت هم ما را به استکبار علی الله دعوت می‌کنند. وقتی استکبار علی الله واقع شد، مستکبران را دور هم جمع می‌کنند، امام المستکبرین آنان را سرپرستی می‌کند، تمدّن و مدنیّت پیچیده می‌سازند، امّا این به معنای خروج از جاهلیّت نیست؛ یعنی خود پرستی، چه در قالب‌های ساده اعمال شود، چه در ساختارهای پیچیدة مدرن، بت پرستی است.

   


نظرات()  
شنبه 21 خرداد 1390  10:25 ق.ظ    ویرایش: شنبه 21 خرداد 1390 10:28 ق.ظ
توسط:
نوع مطلب: تحلیلی ،

جهت‌ سد نفوذ دست‌های‌ پنهان‌ دشمن‌ در نظام‌ اسلامی‌ و مصون‌ داشتن‌انقلاب‌ و نظام‌ از توطئه‌های‌ آنان‌، شناخت‌ آسیب‌هایی‌ كه‌ جبهه خودی‌ راتهدید می‌كند، عوامل‌ به‌ وجود آورنده آن‌ها و در نهایت‌ پیشگیری‌ ودرمانشان‌ ضرورت‌ دارد. جبهه خودی‌ به‌ سبب‌ عواملی‌ كه‌ رهاورد از غفلت‌ وسهل‌انگاری‌ خودی‌ها است‌، آسیب‌پذیر شده‌، به‌ سستی‌ می‌گراید و زمینه‌ برای‌نفوذ نامحرمان‌ فراهم‌ می‌آید.

برخی‌ از پدیده‌هایی‌ كه‌ سبب‌ تضعیف‌ جبهه خودی‌ و در نتیجه‌ نفوذ دشمن‌در بدنه انقلاب‌ می‌شود، عبارت‌ است‌ از:

 

1. تنش‌ها و اختلافات‌ داخلی‌

نخستین‌ عاملی‌ كه‌ در سست‌ كردن‌ پایه‌های‌ انقلاب‌ و نظام‌ اسلامی‌ وتضعیف‌ حامیان‌ راستین‌ آن‌ نقش‌ مستقیم‌ دارد، اختلافات‌ و تعارض‌های‌داخلی‌ است‌. اختلاف‌، هم‌ زمینه‌ ساز رخنه‌ و سوء استفاده بیگانه‌ است‌ و هم‌مایه نابودی‌ افراد و گروه‌ها. جنگ‌ و اختلافات‌ داخلی‌ سستی‌ می‌آورد؛ یعنی‌آن‌ نیرویی‌ كه‌ باید به‌ صورت‌ یك‌ مشت‌ گره‌ كرده‌ علیه‌ دشمن‌ بكار گرفته‌شود، هنگام‌ نزاع‌ و تنش‌، علیه‌ خودی‌ها به‌ كار می‌رود. امام‌ علی‌(ع)، در تبیین‌پیامدهای‌ تلخ‌ اختلافات‌ داخلی‌، سه‌ چیز را كه‌ بازگشت‌ همه آن‌ها به‌ تفرقه‌است‌، شكننده ستون‌ فقرات‌ یك‌ جامعه انقلابی‌ می‌داند: كینه‌ ورزی‌ دل‌ها،پشت‌ كردن‌ به‌ یكدیگر و همكاری‌ نكردن‌ با یكدیگر.

بپرهیزید از هر كار كه‌ پشت‌ پیشینیان‌ را شكست‌ و نیروشان‌ را گسست‌؛چون‌ كینه هم‌ در دل‌ داشتن‌ و تخم‌ نفاق‌ در سینه‌ كاشتن‌ و از هم‌ بریدن‌ و دست‌از یاری‌ یكدیگر كشیدن‌.

... بنگرید كه‌ آن‌ها چگونه‌ در اثر اتحاد و همدلی‌ سرور و مهتر جهانیان‌بودند؛ اما چون‌ میانشان‌ جدایی‌ افتاد و الفت‌ آن‌ها به‌ پراكندگی‌ انجامیدو دل‌هاشان‌ گونه‌ گون‌ شد، از هم‌ جدا شدند و به‌ حزب‌ها و گروه‌های‌مختلف‌ تقسیم‌ شدند و خداوند لباس‌ كرامت‌ خود را از تنشان‌ بیرون‌آورد و نعمت‌ فراوان‌ خویش‌ را از دستشان‌ به‌ در كرد و داستان‌ آن‌ها،برای‌ عبرت‌ پندگیران‌، میان‌ شما ماند.

امام‌ در گفتار دیگر، جامعه‌ اسلامی‌ را از تفرقه‌ سخت‌ بر حذر می‌دارد واعلام‌ می‌كند:

هیچ‌ ملتی‌ با تفرقه‌ و اختلاف‌ به‌ سعادت‌ و رفاه‌ نرسیده‌ است‌ و نخواهدرسید.

جدا شدن‌ افراد از امت‌، آزمندی‌ شیاطین‌ استعمارگر را بر می‌انگیزد تاآن‌ها را به‌ اردوگاه‌ انحراف‌ و گمراهی‌ برند.

نكته مهم‌ دیگری‌ كه‌ حضرت‌ یادآور می‌شود، این‌ است‌ كه‌ بسیاری‌ِ افراد وانبوه‌ جمعیت‌ با نبودن‌ وفاق‌ و همدلی‌ سودمند نیست‌ و اثر مثبتی‌ به‌ ارمغان‌نمی‌آورد.

همه دلسوزان‌ انقلاب‌ و اسلام‌ باید به‌ این‌ نكته‌ اساسی‌ پی‌ برده‌ كه‌ اتحاد برمحور آرمان‌ و عقیده‌ از مهم‌ترین‌ عوامل‌ پیروزی‌ به‌ شمار می‌آید و جامعهمتحد، همدل‌ و همزبان‌ نفوذناپذیر است‌. از این‌ رو، در كنار سلیقه‌ها و نظرهای‌متفاوت‌، پایبندی‌ به‌ اصول‌ مسلم‌ و حدودی‌ كه‌ خودی‌ را از غیرخودی‌ متمایزمی‌سازد، ضرورت‌ دارد. حضرت‌ امام‌ خمینی‌؛ جریان‌های‌ سیاسی‌ روزگارخویش‌ را چنین‌ اندرز می‌دادند:

هر دو گروه‌ باید توجه‌ كنند كه‌ دشمنان‌ بزرگ‌ مشترك‌ دارند كه‌ به‌ هیچ‌یك‌ از آن‌ دو جریان‌ رحم‌ نمی‌كنند. هر دو جریان‌ با كمال‌ دوستی‌مراقب‌ آمریكای‌ جهان‌ خوار باشند و مردم‌ را هشیار كنند كه‌ آمریكای‌حیله‌گر دشمن‌ شماره‌ یك‌ آن‌ها است‌.

رشته‌ الفتی‌ كه‌ خداوند بین‌ مؤمنان‌ قرار داده‌ است‌، با هیچ‌ نعمتی‌ قابل‌مقایسه‌ نیست‌ و هیچ‌ بهایی‌ نمی‌توان‌ برای‌ آن‌ در نظر گرفت‌. دین‌ باوران‌ بایدقدر آن‌را بدانند و از گسستن‌ محفوظش‌ دارند. حضرت‌ علی‌(ع) در اشاره‌ به‌این‌ مطلب‌ می‌فرماید:

همانا خدای‌ سبحان‌ بر جماعت‌ این‌ امت‌ ـ مسلمان‌ ـ منت‌ نهاد و به‌الفت‌ آنان‌ را با یكدیگر پیوند داد؛ پیوندی‌ كه‌ در پناه‌ آن‌ سنگر گیرند ودر سایه‌ آن‌ بیارمند. نعمتی‌ كه‌ هیچ‌ یك‌ از آفریدگان‌ بهایی‌ نداند برای‌آن‌. چه‌ آن‌ نعمت‌ از هر بهایی‌ برتر است‌ و از هر رتبت‌ و منزلتی‌گرانقدرتر.

آنچه‌ در این‌ بخش‌ از سخنان‌ امام‌(ع) قابل‌ تأمل‌ می‌نماید، آن‌ است‌ كه‌حضرت‌، عامل‌ پیروزی‌ و سعادت‌ و تداوم‌ انقلاب‌ را، ارتش‌ قوی‌، فرهنگ‌غنی‌، اقتصاد سالم‌ و مانند این‌ امور نمی‌داند و نیز ضعف‌های‌ سیاسی‌ وفرهنگی‌ و اقتصادی‌ را معرفی‌ نمی‌كند. آن‌ بزرگوار فلسفه پیروزی‌ و تداوم‌انقلاب‌ را «اتحاد» و راز شكست‌ را «اختلاف‌» می‌خواند.

ناگفته‌ پیدا است‌، امام‌ در پی‌ نفی‌ نقش‌ قدرت‌ نظامی‌ و سیاسی‌ و اقتصادی‌ وفرهنگی‌ در پیروزی‌ و تداوم‌ انقلاب‌ و یا شكست‌ آن‌ نیست‌. مقصود یادكردیك‌ سنت‌ الاهی‌ در سرنوشت‌ ملت‌ها است‌.

این‌ نظریه حضرت‌ در تاریخ‌ معاصر ایران‌ تجربه‌ شد، و جهان‌ دید كه‌چگونه‌ ملت‌ قهرمان‌ و به‌ پاخاسته ایران‌ با وحدت‌ كلمه‌ و ایمان‌ به‌ خدای‌ متعال‌در برابر تمام‌ ابرقدرت‌ها و مدرن‌ترین‌ تجهیزات‌ نظامی‌ عصر حاضر پیروزشد.

نكته قابل‌ توجه‌ آن‌ است‌ كه‌ قرآن‌ و نهج‌البلاغه‌ از لزوم‌ محور در وحدت‌سخن‌ گفته‌اند و یادآور شده‌اند كه‌ وحدت‌ به‌ محور نیاز دارد؛ وگرنه‌ در ایجادو بقای‌ آن‌ تضمینی‌ وجود نخواهد داشت‌. از نظر قرآن‌ و نهج‌البلاغه‌، محوروحدت‌ «رهبری‌» است‌. امام‌ علی‌(ع) می‌فرماید:

نقش‌ رهبر در جامعه اسلامی‌ به‌ منزله رشته‌ و نخ‌ گردنبند است‌ كه‌دانه‌ها و مهره‌ها را به‌ هم‌ ارتباط‌ می‌دهد و از مجموع‌ آن‌ها، یك‌ واحدبه‌هم‌ پیوسته‌ جهت‌ِ هدف‌ واحد به‌ وجود می‌آورَد كه‌ اگر آن‌ رشته‌ از هم‌بگسلد، پراكندگی‌ و متفرقه‌ بودن‌ مهره‌ها آن‌ هدف‌ را بی‌ثمر خواهدنهاد.           
اتحاد با اختلاف‌ سلیقه‌ و فكر در تضاد نیست‌. از نظر اسلام‌، اختلاف‌سلیقه‌ مایه پیشرفت‌ افراد و جامعه‌ است‌ و آن‌ كه‌ از رأی‌های‌ متفاوت‌استقبال‌ كند، درست‌ را از خطا باز خواهد شناخت‌.

ولی‌ تفاوت‌ سلیقه‌ به‌ معنای‌ اختلاف‌ و نزاع‌ نیست‌. هدف‌ اسلام‌، همدلی‌ وتوجه‌ به‌ نقاط‌ مشترك‌ است‌. این‌ توجه‌ و اندیشه‌ با هر فكر و سلیقه‌ای‌ باشد، مهم‌نیست‌. مهم‌ آن‌ است‌ كه‌ نقاط‌ مشترك‌ و اساسی‌ دین‌ باوران‌ تقویت‌ شده‌، جامعهاسلامی‌ از فروپاشی‌ و وابستگی‌ به‌ بیگانه‌ بازماند؛ و این‌ هدف‌ تنها در سایهاتحاد به‌ دست‌ می‌آید؛ اتحادی‌ كه‌ محور آن‌ رهبری‌ امت‌ اسلامی‌ است‌.



ادامه دارد.....

   


نظرات()  
پنجشنبه 25 فروردین 1390  12:45 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط:
نوع مطلب: تحلیلی ،

3. حساسیت‌ دینی‌ و سازش‌ با انحراف‌ و منحرفان‌

از جمله‌ نشانه‌های‌ دوستان‌ انقلاب‌، حساسیت‌ و غیرت‌ دینی‌ و كنار نیامدن‌با انحراف‌ و ترویج‌ دهندگان‌ آن‌ است‌. غیرت‌ دینی‌ یعنی‌ در برابر بدكرداران‌ ودشمنان‌ ارزش‌ها حساس‌ بودن‌، از حق‌ و حقیقت‌ نگذشتن‌، كنارنیامدن‌ بامستكبران‌ و خائنان‌، نترسیدن‌ از سرزنش‌ سرزنش‌ كنندگان‌ و خشم‌ گرفتن‌ بردشمنان‌ و ستمكاران‌.

این‌ خشم‌، همان‌ «خشم‌ مقدس‌» است‌ كه‌ یكی‌ از نمودهای‌ مهم‌ غیرت‌ دینی‌به‌ شمار می‌آید.

حضرت‌ علی‌(ع) در ستایش‌ خشم‌ مقدّس‌ ابوذر كه‌ انحرافات‌ و بدعت‌های‌عثمان‌ را به‌ باد انتقاد گرفته‌ بود، فرمود:

همانا تو برای‌ خدا به‌ خشم‌ آمدی‌. پس‌ امید به‌ كسی‌ بند كه‌ به‌ خاطرِ اوخشم‌ گرفتی‌. این‌ مردم‌ بر دنیای‌ خود از تو ترسیدند و تو بر دین‌ِخویش‌ از آنان‌ ترسیدی‌. پس‌ آن‌ را كه‌ به‌ خاطرش‌ از تو ترسیدند، به‌ایشان‌ واگذار؛ و برای‌ آنچه‌ از آنان‌ بر آن‌ ترسیدی‌، از آنان‌ بگریز.

این‌ دیدگاه‌ امام‌(ع) در نقطه مقابل‌ نظر دگراندیشان‌ غربگرا قرار دارد.آن‌ها معتقدند باید با همه‌ با لبخند برخورد كرد و رابطه‌ برقرار ساخت‌.حضرت‌ می‌فرماید، اگر خشم‌ افراد به‌ خاطر مصالح‌ اسلام‌ و حكومت‌ اسلامی‌و حفظ‌ ارزش‌هاباشد، قابل‌ تقدیر و ارج‌ نهادن‌ است‌.

امام‌(ع) در ستایش‌ مردم‌ غیرتمند مصر كه‌ در برابر منكر ایستاده‌، در برابربدعت‌های‌ خلیفه سوم‌، غیرت‌ خویش‌ را به‌ نمایش‌ گذاشتند، می‌فرماید:

از بنده خدا علی‌ امیرمؤمنان‌  به‌ مردمی‌ كه‌ برای‌ خدا به‌ خشم‌ آمدند.هنگامی‌ كه‌ ـ دیگران‌ ـ خدا را در زمین‌ نافرمانی‌ كردند و حق‌ او را ازمیان‌ بردند تا آن‌ كه‌ ستم‌ سراپرده‌اش‌ را برپا كرد و نیكوكار و بدكردارمقیم‌ و مسافر را به‌ درون‌ خود در آورد و اوضاعی‌ پیش‌ آمد كه‌ نه‌ آسودن‌در سایه ارزش‌ها و معروف‌ ممكن‌ بود و نه‌ از منكر و ضد ارزش‌هاجلوگیری‌ می‌شد.     
... من‌ بنده‌ای‌ از بندگان‌ خدا را به‌ سوی‌ شما فرستادم‌ كه‌ در روزهای‌بیم‌ نخوابد و در ساعت‌های‌ ترس‌ از دشمن‌ روی‌ برنتابد. بر بدكاران‌، ازآتش‌ سوزان‌ تندتر است‌. او مالك‌ پسر حارث‌ مَذْحِجی‌ است‌. آن‌ جا كه‌حق‌ بود، سخن‌ او را بشنوید و او را فرمان‌ برید؛ كه‌ او شمشیری‌ ازشمشیرهای‌ خدا است‌. نه‌ تیزی‌ آن‌ كند شود و نه‌ ضربت‌ آن‌ بی‌اثر.

نقطه مقابل‌ حساسیت‌ و غیرت‌ دینی‌، مداهنه‌، ملاحظه‌ كاری‌، سازش‌ و كنارآمدن‌ بر سر دین‌، بی‌تفاوتی‌ ارزش‌ها و چراغ‌ سبز نشان‌ دادن‌ به‌ دشمنان‌ارزش‌ها است‌ كه‌ از خصوصیات‌ روشن‌ غیرخودی‌ها شمرده‌ می‌شود. امام‌علی‌(ع) سازش‌ و كنار آمدن‌ بر سر دین‌ را «مصانعه‌» و «مضارعه‌» می‌خواند.

 

4. ولایت‌ پذیری‌ و ولایت‌ گریزی‌ 

یكی‌ از شاخه‌های‌ تمایز خودی‌ و غیرخودی‌ ولایت‌ پذیری‌ و ولایت‌گریزی‌ است‌. خودی‌ها ولایت‌پذیر و مطیع‌ ولایت‌ الاهی‌اند كه‌ در زمان‌ غیبت‌امام‌ عصر(عج‌) در «ولایت‌ فقیه‌» متبلور می‌شود. یاری‌ كردن‌ ولی‌ امرمسلمانان‌ تلاش‌ برای‌ تحقق‌ اهدافش‌، پایبندی‌ به‌ دستورهایش‌ و رعایت‌ حقوق‌و احترامش‌ از ویژگی‌های‌ دوستان‌ است‌.

دشمنی‌، عداوت‌ و كینه‌ توزی‌ با رهبری‌ و ولایت‌ الاهی‌ و نافرمانی‌ از او ازصفات‌ مهم‌ نامحرمان‌ به‌ شمار می‌آید. افكار و اعمال‌ انحرافی‌ این‌ افراد به‌آنان‌ اجازه‌ نمی‌دهد با ولی‌امر مسلمانان‌ دوست‌ باشند و از وی‌ فرمان‌ برند. به‌همین‌ سبب‌، امیرمؤمنان‌(ع) می‌فرماید:

من‌ حتی‌ اگر همه دنیا را به‌ نامحرمان‌ كینه‌توز بدهم‌ كه‌ مرا دوست‌بدارند، هیچ‌ گاه‌ مرا دوست‌ نخواهند داشت‌.

 

5. اعتماد به‌ نفس‌ و خودباختگی‌

از جمله‌ ویژگی‌های‌ دوستان‌ و وفاداران‌، خودباوری‌ و اعتماد به‌ نفس‌است‌. این‌ اعتماد به‌ نفس‌ كه‌ در ایمان‌ و توكل‌ به‌ خداوند ریشه‌ دارد، از آنان‌انسان‌هایی‌ خلاق‌ و سازش‌ناپذیر می‌سازد. باور داشتن‌ خود و نیروها واستعدادهای‌ خودی‌ موجب‌ می‌شود، آنان‌ به‌ بیگانگان‌ امید نبندند و دست‌یاری‌ سوی‌ آن‌ها دراز نكنند و با تلاش‌ خویش‌ مشكلات‌ را از میان‌ بردارند.

درخت‌ انقلاب‌ اسلامی‌ و جنگ‌ تحمیلی‌، در پرتو همین‌ خودباوری‌ به‌ بارنشست‌. خودی‌ها به‌ بیگانه‌ پشت‌ كردند و استقلال‌ و آزادی‌ و عزت‌ خود و نظام‌اسلامی‌ را از دست‌ و فكر خویش‌ جستند.

در مقابل‌، خود فراموشی‌ و بیگانگی‌ از خویش‌ از صفات‌ غیرخودی‌ها وعوامل‌ نفوذی‌ است‌. اینان‌ از خودباوری‌، اعتماد به‌ خود و نیروها وتوانایی‌های‌ خویش‌ بی‌بهره‌اند و بیگانه‌ را دارای‌ قابلیت‌ها و خصایص‌ ارزندهخیالی‌ می‌دانند. از این‌رو، چشم‌ امید به‌ بیگانگان‌ دوخته‌، تنها به‌ غرب‌ سجده‌می‌كنند. این‌ وابستگی‌، به‌ ویژه‌ در مسائل‌ اساسی‌، باعث‌ نفوذ و سلطه بیگانه‌ برآنان‌ گشته‌ است‌. تا آن‌ جا كه‌ مانند آنان‌ می‌اندیشند، حرف‌های‌ آن‌ها را بازمی‌گویند، برای‌ آنان‌ كار می‌كنند و حقوق‌ بگیر آن‌هایند.

             

   


نظرات()  
شنبه 20 فروردین 1390  04:24 ب.ظ    ویرایش: شنبه 20 فروردین 1390 04:29 ب.ظ
توسط:
نوع مطلب: تحلیلی ،

      2. جاذبه‌ و دافعه‌ و  نفاق


جاذبه‌ و دافعه‌ از نشانه‌های‌ بارز خودی‌ها است‌. خودی‌ها، در پرتو یكدلی‌،هم‌ جاذبه‌ دارند و هم‌ دافعه‌؛ یعنی‌ به‌ سبب‌ دوست‌ داشتن‌ خوبان‌ و اولیای‌ خدا ونیز اعمال‌ و رفتار پسندیده‌، نیكان‌ دوستشان‌ دارند و به‌ آن‌ها عشق‌ و ارادت‌می‌ورزند و به‌ دلیل‌ دشمنی‌ با نامحرمان‌ و بیگانگان‌ و برخوردهای‌اصولی‌شان‌، دشمنانی‌ دارند كینه‌ توز، لجوج‌ و حسود؛ به‌ عبارت‌ دیگر، باگروهی‌ دوستند و با جمعی‌ دشمن‌ و در واقع‌ دوست‌ ساز و دشمن‌ سازند. غیرخودی‌ها تنها جاذبه‌ دارند؛ با همه‌ كنار می‌آیند. در ظاهر، همه افراد را تحمل‌می‌كنند و به‌ خاطر هدفی‌ كه‌ دارند، دشمنی‌ كسی‌ را بر نمی‌انگیزند ؛ به‌ عبارت‌دیگر، منافق‌ و دو چهره‌اند. این‌ ویژگی‌ سبب‌ می‌شود آن‌ها با هر فرد و جناحی‌حتی‌ بیگانه‌ و ستمگر كنار آیند و دوستی‌ طبقات‌ مختلف‌ و صاحبان‌ ایده‌های‌متفاوت‌ را جلب‌ كنند. اینان‌ همان‌ بیماردلانی‌ هستند كه‌ زبان‌ و قلمشان‌ پیوسته‌در جهت‌ جلب‌ حمایت‌ بیگانه‌ در حركت‌ است‌ و به‌ پندار خویش‌ برای‌ آینده‌مصلحت‌ سنجی‌ می‌كنند تا با چرخش‌ اوضاع‌ و شكست‌ اسلام‌ جایی‌ برای‌ خودداشته‌ باشند. این‌ تزلزل‌ و سر درگمی‌ از آنان‌ موجوداتی‌ سست‌ عنصر، بی‌اراده‌و خود باخته‌ ساخته‌ است‌؛ به‌ گونه‌ای‌ كه‌ در هر موقعیتی‌، به‌ فراخور وضع‌موجود، به‌ سویی‌ گرایش‌ می‌یابند.

اینان‌ با ایجاد فتنه‌، آشوب‌، جنگ‌ روانی‌ و شایعه‌ پراكنی‌، سلب‌ امید ونشاط‌ مردم‌ و تخریب‌ وحدت‌ ملی‌ در پی‌ واژگون‌ كردن‌ حكومت‌ اسلامی‌اند.مقام‌ معظم‌ رهبری‌ در باره این‌ صفت‌ غیرخودی‌ها می‌فرماید:

چیزی‌ كه‌ توانست‌ در صدر اسلام‌ كوشش‌ مجاهدین‌ صدر اسلام‌ را،سربازان‌ اسلام‌ و حتی‌ خود پیامبر حق‌ و بهترین‌ مؤمنین‌ را در نهایت‌معطل‌ بگذارد، نیروها و لشكریان‌ دشمنان‌ قداره‌بند نبود، بلكه‌ حیله‌هاو مكرها و خدعه‌های‌ دشمنان‌ نقابدار منافق‌ بود.

این‌ ویژگی‌ غیرخودی‌ها صفاتی‌ دیگر در آنان‌ پدید می‌آورد. امیرمؤمنان‌علی‌(ع) در خطبه‌ای‌ این‌ صفات‌ را بر می‌شمارد و در پایان‌ آنان‌ را «حزب‌شیطان‌» می‌خواند.

1. خود گمراه‌ و گمراه‌ كننده دیگرانند.  
2. خطاكار و خطااندازند.      
3. زبان‌ها و چهره‌های‌ متفاوت‌ دارند.   
4. نفوذی‌، فرصت‌ طلب‌ و خائنند و با ظواهر فریبنده‌ در هر دلی‌ رخنه‌می‌كنند.   
5. بد باطن‌ و خوش‌ منظرند و باطل‌ خویش‌ را حق‌ می‌نمایانند.        
6. در نهان‌ توطئه‌ كارند.       
7. نومید كننده مردم‌ امیدوارند.          
8. اهل‌ تملق‌ و چاپلوسی‌اند.
9. بر پاكننده جنگ‌ روانی‌اند. 
10. شبهه‌ افكن‌ و مغالطه‌ كارند.        
11. از اصلاح‌ سخن‌ می‌گویند؛ اما كردارشان‌ دردی‌ است‌ بی‌درمان‌.


ادامه دارد...

   


نظرات()  
جمعه 5 فروردین 1390  12:16 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط:
نوع مطلب: تحلیلی ،

1. خدمت‌ و خیانت

از نشانه‌های‌ بارز خودی‌ها و وفاداری‌ به‌ دین‌، ارزش‌ها و نظام‌ ارزشی‌حاكم‌ بر جامعه‌ است‌. خودی‌ها كسانی‌ هستند كه‌ بار انقلاب‌، جنگ‌ تحمیلی‌ وسازندگی‌ بر دوش‌ آن‌ها سنگینی‌ می‌كند؛ همان‌ها كه‌ همواره‌ حضور هوشیارانه‌و صادقانه‌ خود را در صحنه‌های‌ مبارزه‌ حفظ‌ كردند و با ایثار جان‌ و مال‌انقلاب‌ اسلامی‌ را یاری‌ دادند.

علی‌ بن‌ ابی‌طالب‌(ع) یاران‌ مخلص‌ و وفاداران‌ به‌ ارزش‌ها و نظام‌ ارزشی‌علوی‌ را این‌گونه‌ می‌ستاید:

كجایند برادران‌ من‌ كه‌ راه‌ حق‌ را سپردند، و با حق‌ رخت‌ به‌ خانهآخرت‌ بردند؟ كجا است‌ عمار؟ كجا است‌ پسر تیهان‌؟ و كجا است‌ذوالشهادتین‌؟ و كجایند همانندان‌ِ ایشان‌ از برادرانشان‌ كه‌ با یكدیگر به‌مرگ‌ پیمان‌ بستند و سرهای‌ آنان‌ را به‌ فاجران‌ هدیه‌ كردند؟   
دریغا! از برادرانم‌ كه‌ قرآن‌ را خواندند و در حفظ‌ آن‌ كوشیدند. واجب‌ رابرپا كردند، پس‌ از آن‌ كه‌ در آن‌ اندیشیدند. سنت‌ را زنده‌ كردند و بدعت‌را میراندند. به‌ جهاد خوانده‌ شدند و پذیرفتند. به‌ پیشوای‌ خود اعتمادكردند و در پی‌ او رفتند.

در مقابل‌ دست‌ در دست‌ بیگانه‌ داشتن‌، به‌ دشمن‌ اعتماد كردن‌، خیانت‌ وپیمان‌ شكنی‌ از ویژگی‌های‌ ممتاز غیرخودی‌ است‌. خیانت‌ این‌ جریان‌ دراموری‌ نظیر پخش‌ اسرار نظام‌ اسلامی‌، حمایت‌ و پیروی‌ از ستمكاران‌ و اظهارهمبستگی‌ با آنان‌ ظهور می‌یابد. غیرخودی‌ها و عوامل‌ نفوذی‌ تیرهایی‌ دردست‌ بیگانه‌اند كه‌ با آن‌ها به‌ حكومت‌ اسلامی‌ یورش‌ می‌آورد.

من‌ رمی‌ به‌ الشیطان‌ مرامیه‌ و ضرب‌ به‌ تهیه‌؛ كسانی‌ كه‌ آلت‌ دست‌شیطان‌ و موجب‌ گمراهی‌ این‌ و آنند.

از منظر امام‌ علی‌(ع) دوست‌ِ دشمن‌ و كسی‌ كه‌ با بیگانه‌ سر و سرّی‌ دارد،دشمنی‌ در لباس‌ دوست‌ است‌:

دوستان‌ تو سه‌ كسند و دشمنانت‌ سه‌ كس‌؛ اما دوستان‌ تو، دوست‌ تو ودوست‌ِ دوست‌ِ تو و دشمن‌ دشمن‌ تو است‌؛ و دشمنانت‌، دشمن‌ تودشمن‌ِ دوست‌ تو و دوست‌ دشمن‌ تو است‌.

بدین‌ سبب‌، غیرخودی‌ دشمن‌ است‌ و باید با چشم‌ دشمن‌ به‌ او نگاه‌ كرد.

از دیدگاه‌ حضرت‌، این‌ صفت‌ غیرخودی‌ها (خیانت‌ به‌ حكومت‌ اسلامی‌ وبه‌ بیراهه‌ كشاندن‌ آن‌) در واقع‌ خیانت‌ به‌ اجتماع‌ و زشت‌ترین‌ كارها است‌:

بزرگ‌ترین‌ خیانت‌، خیانت‌ به‌ مسلمانان‌ است‌ و زشت‌ترین‌ دغل‌ كاری‌،ناراستی‌ كردن‌ با امام‌ِ ایشان‌.


ادامه دارد...

   


نظرات()  
  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

والمستشهدین بین یدیه

همه آمدایم تا.....به سوی او رویم......